برهنه نوان دخت افراسياب * بر رستم آمد دو ديده پر آب
برو آفرين كرد و پرسيد و گفت * همى بآستين خون مژگان برفت
كه بر خوردى از جان و ز گنج خويش * مبادت پشيمانى از رنج خويش
بكام تو بادا سپهر بلند * ز چشم بدانت مبادا گزند
هر اميد دل را كه بستى ميان * ز رنجى كه بردى مبادت زيان
هميشه خرد بادت آموزگار * خنك بوم ايران و خوش روزگار
چه آگاهى استت ز گردان شاه * ز گيو و ز گودرز و ايران سپاه
نيامد بايران ز بيژن خبر * نيايَش نخواهد بدن چاره گر
كه چون او جوانى ز گودرزيان * همى بگسلاند به سختى ميان
بسودست پايش ز بند گران * دو دستش ز مسمار آهنگران
كشيده بزنجير و بسته ببند * همه چاه پر خون آن مستمند
نيابم ز درويشى خويش خواب * ز ناليدن او دو چشمم پر آب
بترسيد رستم ز گفتار اوى * يكى بانگ برزد براندش ز روى
به دو گفت كز پيش من دور شو * نه خسرو شناسم نه سالار نو
ندارم ز گودرز و گيو آگهى * كه مغزم ز گفتار كردى تهى
برستم نگه كرد و بگريست زار * ز خوارى بباريد خون بر كنار
به دو گفت كاى مهتر پر خرد * ز تو سرد گفتن نه اندر خورد
سخن گر نگويى مرانم ز پيش * كه من خود دلى دارم از درد ريش
چنين باشد آيين ايران مگر * كه درويش را كس نگويد خبر
به دو گفت رستم كه اى زن چبود * مگر اهرمن رستخيزت نمود
همى بر نوشتى تو بازار من * بدان روى بد با تو پيكار من
بدين تندى از من ميازار بيش * كه دل بسته بودم ببازار خويش
و ديگر بجايى كه كىخسروست * بدان شهر من خود ندارم نشست
ندانم همى گيو و گودرز را * نه پيمودهام هرگز آن مرز را
بفرمود تا خوردنى هرچ بود * نهادند در پيش درويش زود
يكايك سخن كرد ازو خواستار * كه با تو چرا شد دژم روزگار
چه پرسى ز گردان و شاه و سپاه * چه دارى همى راه ايران نگاه
منيژه به دو گفت كز كار من * چه پرسى ز بد بخت و تيمار من
كزان چاه سر با دلى پر ز درد * دويدم بنزد تو اى رادمرد
زدى بانگ بر من چو جنگاوران * نترسيدى از داور داوران
منيژه منم دخت افراسياب * برهنه نديدى رخم آفتاب
كنون ديده پر خون و دل پر ز درد * ازين در بدان در دوان گرد گرد
همى نان كشكين فراز آورم * چنين راند يزدان قضا بر سرم
ازين زارتر چون بود روزگار * سر آرد مگر بر من اين كردگار
چو بيچاره بيژن بدان ژرف چاه * نبيند شب و روز خورشيد و ماه
بغل ّ و بمسمار و بند گران * همى مرگ خواهد ز يزدان بران
مرا درد بر درد بفزود زين * نم ديدگانم بپالود زين