شد از چشم من در جهان ناپديد * بدين دودمان كس چنين غم نديد
چنينم كه بينى به پشت ستور * شب و روز تازان بتاريك هور
ز بيژن شب و روز چون بيهشان * بجستم بهر سو ز هر كس نشان
كنون شاه با جام گيتى نماى * بپيش جهان آفرين شد بپاى
چه مايه خروشيد و كرد آفرين * بجشن كيان هرمز فرودين
پس آمد ز آتشكده تا بگاه * كمر بست و بنهاد بر سر كلاه
همان جام رخشنده بنهاد پيش * بهر سو نگه كرد ز اندازه بيش
بتوران نشان داد زو شهريار * ببند گران و ببد روزگار
چو در جام كىخسرو ايدون نمود * سوى پهلوانم دوانيد زود
كنون آمدم با دلى پر اميد * دو رخساره زرد و دو ديده سپيد
ترا ديدم اندر جهان چاره گر * تو بندى بفرياد هر كس كمر
همى گفت و مژگان پر از آب زرد * همى بر كشيد از جگر باد سرد
ازان پس كه نامه برستم بداد * همه كار گرگين به دو كرد ياد
ازو نامه بستد دو ديده پر آب * همه دل پر از كين افراسياب
پس از بهر بيژن خروشيد زار * فرو ريخت از ديده خون بر كنار
بگيو آنگهى گفت منديش ازين * كه رستم نگرداند از رخش زين
مگر دست بيژن گرفته بدست * همه بند و زندان او كرده پست
بنيورى يزدان و فرمان شاه * ز توران بگردانم اين تاج و گاه
[ بزم ساختن رستم از بهر گيو ]
و ز آنجا بايوان رستم شدند * بره بر همى راى رفتن زدند
چو آن نامهء شاه رستم بخواند * ز گفتار خسرو بخيره بماند
ز بس آفرين جهاندار شاه * بد آن نامه بر پهلوان سپاه
بگيو آنگهى گفت بشناختم * بفرمان او راه را ساختم
بدانستم اين رنج و كردار تو * كشيدن بهر كار تيمار تو
چه مايه ترا نزد من دستگاه * بهر كينه گاه اندرون كينه خواه
چه كين سياوش چه مازندران * كمر بسته بر پيش جنگاوران
برين آمدن رنج برداشتى * چنين راه دشوار بگذاشتى
بديدار تو سخت شادان شدم * و ليكن ز بيژن غريوان شدم
نبايستمى كاين چنين سوگوار * ترا ديدمى خستهء روزگار
من از بهر اين نامهء شاه را * بفرمان بسر بسپرم راه را
ز بهر ترا خود جگر خستهام * بدين كار بيژن كمر بستهام
بكوشم بدين كار گر جان من * ز تن بگسلد پاك يزدان من
من از بهر بيژن ندارم برنج * فدا كردن جان و مردان و گنج
بنيروى يزدان ببندم كمر * ببخت شهنشاه پيروز گر
بيارمش زان بند و تاريك چاه * نشانمش با شاه در پيشگاه
سه روز اندرين خان من شاد باش * ز رنج و ز انديشه آزاد باش
كه اين خانه زان خانه بخشيده نيست * مرا با تو گنج و تن و جان يكيست
چهارم سوى شهر ايران شويم * بنزديك شاه دليران شويم