ز پيوند و خويشان شده نااميد * گرازنده بر سان يك شاخ بيد
دو چشمش پر از خون و دل پر ز درد * زبانش ز خويشان پر از ياد كرد
چو ابر بهاران ببارندگى * همى مرگ جويد بدان زندگى
بدين چاره اكنون كه جنبد ز جاى * كه خيزد ميان بسته اين را بپاى
كه دارد بدين كار ما را وفا * كه آرد ز سختى مر او را رها
نشايد جز از رستم تيز چنگ * كه از ژرف دريا بر آرد نهنگ
كمر بند و بر كش سوى نيمروز * شب از رفتن راه ماسا و روز
ببر نامهء من بر رستما * مزن داستان را بره بر دما
[ نامه نوشتن خسرو به رستم ]
نويسندهء نامه را پيش خواند * وزين داستان چند با او براند
برستم يكى نامه فرمود شاه * نوشتن ز مهتر سوى نيكخواه
كه اى پهلوان زادهء پر هنر * ز گردان لشكر برآورده سر
دل شهر ياران و پشت كيان * بفرمان هر كس كمر بر ميان
توى از نياكان مرا يادگار * هميشه كمر بستهء كار زار
ترا داد گردون به مردى پلنگ * به دريا ز بيمت خروشان نهنگ
جهان را ز ديوان مازندران * بشستى و كندى بدان را سران
چه مايه سر تاج داران ز گاه * ربودى و بر كندى از پيشگاه
بسا دشمنان كز تو بىجان شدست * بسا بوم و بر كز تو ويران شدست
سر پهلوانى و لشكر پناه * بنزديك شاهان ترا دستگاه
همه جادوان را ببستى بگرز * بيفروختى تاج شاهان ببرز
چه افراسياب و چه شاهان چين * نوشته همه نام تو بر نگين
هران بند كز دست تو بسته شد * گشايندگان را جگر خسته شد
گشايندهء بند بسته توى * كيان را سپهر خجسته توى
ترا ايزد اين زور پيلان كه داد * دل و هوش و فرهنگ فرخ نژاد
بدان داد تا دست فرياد خواه * بگيرى بر آرى ز تاريك چاه
كنون اين يكى كار بايسته پيش * فراز آمد و اينت شايسته خويش
به تو دارد اميد گودرز و گيو * كه هستى بهر كشور امروز نيو
شناسى بنزديك من جاهشان * زبان و دل و راى يكتاهشان
سزد گر تو اين را ندارى برنج * بخواه آنچ بايد ز مردان و گنج
كه هرگز بدين دودمان غم نبود * فروزنده تر زين چنان كم شنود
نبد گيو را خود جز اين پور كس * چه فرزند بود و چه فرياد رس
فروان بنزد منش دستگاه * مرا و نياى مرا نيكخواه
بهر سو كه جويمش يابم بجاى * بهر نيك و بد پيش من بر بپاى
چو اين نامهء من بخوانى مپاى * به زودى تو با گيو خيز اندر آى
بدان تا بدين كار با ما بهم * زنى راى فرخ بهر بيش و كم
ز مردان و ز گنج و ز خواسته * بيارم بپيش تو آراسته
بفرخ پئ و بر شده نام تو * ز توران بر آيد همه كام تو
چنانچون ببايد بسازى نوا * مگر بيژن از بند يابد رها