[ بردن گيو نامهء كىخسرو به نزد رستم ]
چو بر نامه بنهاد خسرو نگين * بشد گيو و بر شاه كرد آفرين
سواران دوده همه بر نشاند * بيزدان پناهيد و لشكر براند
چو نخچير از آنجا كه بر داشتى * دو روزه بيك روزه بگذاشتى
بيابان گرفت و ره هيرمند * همى رفت پويان بسان نوند
بكوه و بصحرا نهادند روى * همى شد خليده دل و راه جوى
چو از ديده گه ديدهبانش بديد * سوى زابلستان فغان بر كشيد
كه آمد سوارى سوى هيرمند * سواران بگرد اندرش نيز چند
درفشى درفشان پس پشت اوى * يكى زابلى تيغ در مشت اوى
غو ديده بشنيد دستان سام * بفرمود بر چرمه كردن لگام
پر انديشه آمد پذيره به راه * بدان تا نباشد يكى كينه خواه
ز ره گيو را ديد پژمرده روى * همى آمد آسيمه و پوى پوى
بدل گفت كارى نو آمد بشاه * فرستاده گيوست كامد به راه
چو نزديك شد پهلوان سپاه * نيايش كنان بر گرفتند راه
بپرسيد دستان ز ايرانيان * ز شاه و ز پيكار تورانيان
درود بزرگان بدستان بداد * ز شاه و ز گردان فرّخ نژاد
همه درد دل پيش دستان بخواند * غم پور گم بوده با او براند
همى گفت رويم نبينى برنگ * ز خون مژه پشت پايم بلنگ ( ؟ )
ازان پس نشان تهمتن بخواست * بپرسيد و گفتش كه رستم كجاست
به دو گفت رستم بنخچير گور * بيايد همانا كه برگشت هور
شوم گفت تا من ببينمش روى * ز خسرو يكى نامه دارم بدوى
به دو گفت دستان كز ايدر مرو * كه زود آيد از دشت نخچير گو
تو تا رستم آيد به خانه بپاى * يك امروز با ما بشادى گراى
چو گيو اندر آمد بايوان ز راه * تهمتن بيامد ز نخچير گاه
پذيره شدش گيو كامد فراز * پياده شد از اسب و بردش نماز
پر از آرزو دل پر از رنگ روى * برخ بر نهاد از دو ديده دو جوى
چو رستم دل گيور را خسته ديد * به آب مژه روى او شسته ديد
به دو گفت بارى تباهست كار * بايران و بر شاه بد روزگار
ز اسب اندر آمد گرفتش ببر * بپرسيدش از خسرو تا جور
ز گودرز و ز طوس و ز گستهم * ز گردان لشكر همه بيش و كم
ز شاپور و فرهاد و ز بيژنا * ز رهّام و گرگين و ز هرتنا
چو آواز بيژن رسيدش به گوش * برآمد بنا كام ازو يك خروش
برستم چنين گفت كاى بآفرين * گزين همه خسروان زمين
چنان شاد گشتم بديدار تو * بدين پرسش خوب و گفتار تو
درستند ازين هرك بردى تو نام * از يشان فراوان درود و پيام
نبينى كه بر من بپيران سرم * چه آمد ز بخت بد اندر خورم
چه چشم بد آمد بگودرزيان * كزان سود ما را سر آمد زيان
ز گيتى مرا خود يكى پور بود * همم پور و هم پاك دستور بود