فگندن همان بود و رفتن همان * دوان گور و بيژن پس اندر دمان
ز تازيدن گور و گرد سوار * بر آمد يكى دود زان مرغزار
بكردار دريا زمين بر دميد * كمند افگن و گور شد ناپديد
پى اندر گرفتم همه دشت و كوه * كه از تاختن شد سمندم ستوه
ز بيژن نديدم بجايى نشان * جزين اسب و زين از پس ايدر كشان
دلم شد پر آتش ز تيمار اوى * كه چون بود با گور پيكار اوى
بماندم فراوان بر آن مرغزار * همى كردمش هر سوى خواستار
ازو بازگشتم چنين نااميد * كه گور ژيان بود و ديو سپيد
چو بشنيد گيو اين سخن هوشيار * بدانست كو را تباهست كار
ز گرگين سخن سر بسر خيره ديد * همى چشمش از روى او تيره ديد
رخش زرد از بيم سالار شاه * سخن لرز لرزان و دل پر گناه
چو فرزند را گيو گم بوده ديد * سخن را بر آنگونه آلوده ديد
ببرد اهرمن گيو را دل ز جاى * همى خواست كو را در آرد ز پاى
بخواهد ازو كين پور گزين * وگر چند نيك آيد او را ازين
پس انديشه كرد اندران بنگريد * نيامد همى روشنايى پديد
چه آيد مرا گفت از كشتنا * مگر كام بد گوهر آهرمنا
ببيژن چه سود آيد از جان اوى * دگر گونه سازيم درمان اوى
بباشيم تا زين سخن نزد شاه * شود آشكارا ز گرگين گناه
ازو كين كشيدن بسى كار نيست * سنان مرا پيش ديوار نيست
بگرگين يكى بانگ برزد بلند * كه اى بد كنش ريمن پر گزند
تو بردى ز من شيد و ماه مرا * گزين سواران و شاه مرا
فگندى مرا در تك و پوى پوى * بگرد جهان اندرون چاره جوى
پس اكنون بدستان و بند و فريب * كجا يا بى آرام و خواب و شكيب
نباشد ترا بيش ازين دستگاه * كجا من ببينم يكى روى شاه
پس آنگه بخواهم ز تو كين خويش * ز بهر گرامى جهان بين خويش
[ آوردن گيو گرگين را به نزد خسرو ]
و ز آنجا بيامد بنزديك شاه * دو ديده پر از خون و دل كينه خواه
برو آفرين كرد كاى شهريار * هميشه جهان را بشادى گذار
انوشه جهاندار نيك اخترا * نبينى كه بر سر چه آمد مرا
ز گيتى يكى پور بودم جوان * شب و روز بودم به دو بر نوان
بجانش پر از بيم گريان بدم * ز درد جداييش بريان بدم
كنون آمد اى شاه گرگين ز راه * زبان پر ز يافه روان پر گناه
بد آگاهى آورد از پور من * ازان نامور پاك دستور من
يكى اسب ديدم نگونسار زين * ز بيژن نشانى ندارد جزين
اگر داد بيند بدين كار ما * يكى بنگرد ژرف سالار ما
ز گرگين دهد داد من شهريار * كزو گشتم اندر جهان خاكسار
غمى شد ز درد دل گيو شاه * بر آشفت و بنهاد فرخ كلاه
رخ شاه بر گاه بىرنگ شد * ز تيمار بيژن دلش تنگ شد