سخن گفت كىخسرو از رزمگاه * ازان رنج و پيگار توران سپاه
به دو گفت گودرز كاى شهريار * سخنها درازست زين كارزار
مى و جام و آرام بايد نخست * پس آنگاه ازين كار پرسى درست
نهادند خوان و بخنديد شاه * كه ناهار بودى همانا به راه
بخوان بر مى آورد و رامشگران * بپرسش گرفت از كران تا كران
ز افراسياب و ز پولادوند * ز كشتىّ و از تاب داده كمند
به دو گفت گودرز كاى شهريار * ز مادر نزايد چو رستم سوار
اگر ديو پيش آيد ار اژدها * ز چنگ درازش نيابد رها
هزار آفرين باد بر شهريار * بويژه برين شيردل نامدار
بگفت آنچ كرد او بپولادوند * ز كشتى و نيرنگ و ز رنگ و بند
ز افگندن ديو و ز كشتنش * همان جنگ و پيگار و كين جستنش
چو افتاد بر خاك زو رفت هوش * برآمد ز گردان ديوان خروش
چو آمد به هوش آن سرافراز ديو * برآمد بناگاه زو يك غريو
همانگه در آمد باسپ و برفت * همى بند جانش ز رستم بكفت
چنان شاد شد زان سخن تاجور * كه گفتى ز ايوان برآورد سر
چنين داد پاسخ كه اى پهلوان * توى پير و بيدار و روشن روان
كسى كش خرد باشد آموزگار * نگه داردش گردش روزگار
ازين پهلوان چشم بد دور باد * همه زندگانيش در سور باد
همى بود يك هفته با مى بدست * ازو شادمان تاج و تخت و نشست
سخنهاى رستم بناى و برود * بگفتند بر پهلوانى سرود
[ بازگشتن رستم به سيستان ]
تهمتن بيك ماه نزديك شاه * همى بود با جام در پيشگاه
ازان پس چنين گفت با شهريار * كه اى پر هنر نامور تاج دار
جهاندار با دانش و نيك خوست * و ليكن مرا چهر زال آرزوست
در گنج بگشاد شاه جهان * ز پر مايه چيزى كه بودش نهان
ز ياقوت و ز تاج و انگشترى * ز دينار و ز جامهء ششترى
پرستار با افسر و گوشوار * همان جعد مويان سيمين عذار
طبقهاى زرين پر از مشك و عود * دو نعلين زرين و زرين عمود
برو بافته گوهر شاهوار * چنانچون بود در خور شهريار
بنزد تهمتن فرستاد شاه * دو منزل همى رفت با او به راه
چو خسرو غمى شد ز راه دراز * فرود آمد و برد رستم نماز
ورا كرد پدرود و ز ايران برفت * سوى زابلستان خراميد تفت
سراسر جهان گشت بر شاه راست * همى گشت گيتى بران سان كه خواست
سر آوردم اين رزم كاموس نيز * درازست و كم نيست زو يك پشيز
گر از داستان يك سخن كم بدى * روان مرا جاى ماتم بدى
دلم شادمان شد ز پولادوند * كه بفزود بر بند پولاد بند