بدشتى كجا داشت چوپان گله * و زان سو گذر داشت گور يله
سه روزش همى جست در مرغزار * همى كرد بر گرد اسپان شكار
چهارم بديدش گرازان بدشت * چو باد شمالى برو بر گذشت
درخشنده زرّين يكى باره بود * بچرم اندرون زشت پتياره بود
برانگيخت رخش دلاور ز جاى * چو تنگ اندر آمد دگر شد براى
چنين گفت كين را نبايد فگند * ببايد گرفتن بخم ّ كمند
نشايدش كردن بخنجر تباه * بدين سانش زنده برم نزد شاه
بينداخت رستم كيانى كمند * همى خواست كآرد سرش را ببند
چو گور دلاور كمندش بديد * شد از چشم او در زمان ناپديد
بدانست رستم كه آن نيست گور * ابا او كنون چاره بايد نه زور
جز اكوان ديو اين نشايد بدن * ببايستش از باد تيغى زدن
بشمشير بايد كنون چاره كرد * دوانيدن خون بران چرم زرد
ز دانا شنيدم كه اين جاى اوست * كه گفتند بستاند از گور پوست
همانگه پديد آمد از دشت باز * سپهبد بر انگيخت آن تند تاز
كمان را بزه كرد و از باد اسپ * بينداخت تيرى چو آذرگشسپ
همان كو كمان كيان در كشيد * دگر باره شد گور ازو ناپديد
همى تاخت اسپ اندران پهن دشت * چو سه روز و سه شب برو بر گذشت
به آبش گرفت آرزو هم بنان * سر از خواب بر كوههء زين زنان
چو بگرفتش از آب روشن شتاب * به پيش آمدش چشمهء چون گلاب
فرود آمد و رخش را آب داد * هم از ماندگى چشم را خواب داد
كمندش ببازوى و ببر بيان * بپوشيده و تنگ بسته ميان
ز زين كيانيش بگشاد تنگ * به بالين نهاد آن جناغ خدنگ
چراگاه رخش آمد و جاى خواب * نمد زين برافگند بر پيش آب
بدان جايگه خفت و خوابش ربود * كه از رنج و تاختن مانده بود
[ افگندن اكوان ديو ، رستم را به دريا ]
چو اكوانش از دور خفته بديد * يكى باد شد تا بر او رسيد
زمين گرد ببريد و برداشتش * ز هامون بگردون بر افراشتش
غمى شد تهمتن چو بيدار شد * سر پر خرد پر ز پيكار شد
چو رستم بجنبيد بر خويشتن * به دو گفت اكوان كه اى پيل تن
يكى آرزو كن كه تا از هوا * كجات آيد افگندن اكنون هوا
سوى آبت اندازم ار سوى كوه * كجا خواهى افتاد دور از گروه
چو رستم بگفتار او بنگريد * هوا در كف ديو واژونه ديد
چنين گفت با خويشتن پيل تن * كه بُد نامبردار هر انجمن
گر اندازدم گفت بر كوهسار * تن و استخوانم نيايد به كار
به دريا به آيد كه اندازدم * كفن سينهء ماهيان سازدم
و گر گويم او را به دريا فگن * بكوه افگند بد گهر اهرمن
همه واژگونه بود كار ديو * كه فريادرس باد گيهان خديو
چنين داد پاسخ كه داناى چين * يكى داستانى ز دست اندرين