گمان برد رستم كه پولادوند * ندارد بتن در درست ايچ بند
برخش دلير اندر آورد پاى * بماند آن تن اژدها را بجاى
چو پيش صف آمد يل شيرگير * نگه كرد پولاد بر سان تير
گريزان بشد پيش افراسياب * دلش پر ز خون و رخش پر ز آب
بخفت از بر خاك تيره دراز * زمانى بشد هوش زان رزمساز
تهمتن چو پولاد را زنده ديد * همه دشت لشكر پراگنده ديد
دلش تنگ تر گشت و لشكر براند * جهان ديده گودرز را پيش خواند
بفرمود تا تيرباران كنند * هوا را چو ابر بهاران كنند
ز يك دست بيژن ز يك دست گيو * جهانجوى رهّام و گرگين نيو
تو گفتى كه آتش بر افروختند * جهان را بخنجر همى سوختند
بلشكر چنين گفت پولادوند * كه بىتخت و بىگنج و نام بلند
چرا سر همى داد بايد بباد * چرا كرد بايد همى رزم ياد
سپه را بپيش اندر افگند و رفت * ز رستم همى بند جانش بكفت
[ گريختن افراسياب از رستم ]
چنين گفت پيران بافراسياب * كه شد روى گيتى چو درياى آب
نگفتم كه با رستم شوم دست * نشايد درين كشور ايمن نشست
ز خون جوانى كه بد ناگريز * بخستى دل ما بپيكار تيز
چه باشى كه با تو كس اندر نماند * بشد ديو پولاد و لشكر براند
همانا ز ايرانيان صد هزار * فزونست بر گستوانور سوار
بپيش اندرون رستم شيرگير * زمين پر ز خون و هوا پر ز تير
ز دريا و دشت و ز هامون و كوه * سپاه اندر آمد همه همگروه
چو مردم نماند آزموديم ديو * چنين جنگ و پيكار و چندين غريو
سپه را چنين صف كشيده بمان * تو با ويژگان سوى دريا بران
سپهبد چنان كرد كو راه ديد * همى دست ازان رزم كوتاه ديد
چو رستم بيامد مرا پاى نيست * جز از رفتن از پيش او راى نيست
ببايد شدن تا بدان روى چين * گر ايدونك گنجد كسى در زمين
درفشش بماندند و او خود برفت * سوى چين و ماچين خراميد تفت
سپاه اندر آمد بپيش سپاه * زمين گشت بر سان ابر سياه
تهمتن بآواز گفت آن زمان * كه نيزه مداريد و تير و كمان
بكوشيد و شمشير و گرز آوريد * هنرها ز بالاى برز آوريد
پلنگ آن زمان پيچد از كين خويش * كه نخچير بيند ببالين خويش
سپه سر بسر نعره برداشتند * همه نيزه بر كوه بگذاشتند
چنان شد در و دشت آوردگاه * كه از كشته جايى نديدند راه
برفتند يك بهره زنهار خواه * گريزان برفتند بهرى به راه
شد از بىشبانى رمه تال و مال * همه دشت تن بود بىدست و يال
چنين گفت رستم كه كشتن بسست * كه زهر زمان بهر ديگر كسست
زمانى همى بار زهر آورد * زمانى ز ترياك بهر آورد
همه جامهء رزم بيرون كنيد * همه خوبكارى بافزون كنيد