چه بندى دل اندر سراى سپنج * كه دانا نداند يكى را ز پنج
زمانى چو آهرمن آيد بجنگ * زمانى عروسى پر از بوى و رنگ
بىآزارى و جام مى برگزين * كه گويد كه نفرين به از آفرين
بخور آنچ دارى و انده مخور * كه گيتى سپنج است و ما بر گذر
ميازار كس را ز بهر درم * مكن تا توانى بكس بر ستم
بجست اندران دشت چيزى كه بود * ز زرّين و ز گوهر نابسود
سراسر فرستاد نزديك شاه * غلامان و اسپان و تيغ و كلاه
و زان بهرهء خويشتن برگرفت * همه افسر و مشك و عنبر گرفت
ببخشيد ديگر همه بر سپاه * ز چيزى كه بود اندران رزمگاه
نشان خواست از شاه توران سپاه * ز هر سو بجستند بىراه و آه
نشانى نيامد ز افراسياب * نه بر كوه و دريا نه بر خشك و آب
شتر يافت چندان و چندان گله * كه از بارگى شد سپه بىگله
[ بازگشتن رستم به درگاه شاه ]
ز توران سپه برنهادند رخت * سليح گرانمايه و تاج و تخت
خروش امد و نالهء گاودم * جرس بركشيدند و رويينه خم
سوى شهر ايران نهادند روى * سپاهى بران گونه با رنگ و بوى
چو آگاهى آمد ز رستم بشاه * خروش آمد از شهر و ز بارگاه
از ايران تبيره بر آمد بابر * كه آمد خداوند گوپال و ببر
يكى شادمانى بد اندر جهان * خنيده ميان كهان و مهان
دل شاه شد چون بهشت برين * همى خواند بر كردگار آفرين
بفرمود تا پيل بردند پيش * بجنبيد كىخسرو از جاى خويش
جهانى بآيين شد آراسته * مى و رود و رامشگر و خواسته
تبيره بر آمد ز هر جاى و ناى * چو شاه جهان اندر آمد ز جاى
همه روى پيل از كران تا كران * پر از مشك بود و مى و زعفران
ز افسر سر پيل بان پر نگار * ز گوش اندر آويخته گوشوار
بسى زعفران و درم ريختند * ز بر مشك و عنبر همى بيختند
همه شهر آواى رامشگران * نشسته ز هر سو كران تا كران
چنان بد جهان را ز شادى و داد * كه گيتى روان را دوامست و شاد
تهمتن چو تاج سرافراز ديد * جهانى سراسر پر آواز ديد
فرود آمد و برد پيشش نماز * بپرسيد خسرو ز راه دراز
گرفتش بآغوش در شاه تنگ * چنين تا بر آمد زمانى درنگ
همى آفرين خواند شاه جهان * بران نامور موبد و پهلوان
بفرمود تا پيل تن بر نشست * گرفته همه راه دستش بدست
همى گفت چندين چرا ماندى * كه بر ما همى آتش افشاندى
چو طوس و فريبرز و گودرز و گيو * چو رهام و گرگين و گردان نيو
ز ره سوى ايوان شاه آمدند * بدان نامور بارگاه آمدند
نشست از بر تخت زر شهريار * بنزديك او رستم نامدار
فريبرز و گودرز و رهّام و گيو * نشستند با نامداران نيو