تو بر باد اين جنگ كشتى مران * چو دانى كه آمد سپاهى گران
ز شاهان گيتى گزيده توى * جهانجوى و هم كار ديده توى
بجان و سر شاه توران سپاه * بخورشيد و ماه و بتخت و كلاه
كه از كار كاموس و خاقان چين * دلم گشت پر خون و سر پر ز كين
شب تيره بگشاد چشم دژم * ز غم پشت ماه اندر آمد بخم
جهان گشت بر سان مشك سياه * چو فرغار برگشت ز ايران سپاه
بيامد بنزديك افراسياب * شب تيره هنگام آرام و خواب
چنين گفت كز بارگاه بلند * برفتم سوى رستم ديوبند
سراپردهء سبز ديدم بزرگ * سپاهى بكردار درنده گرگ
يكى اژدهافش درفشى بپاى * نه آرام دارد تو گفتى نه جاى
فروهشته بر كوههء زين لگام * بفتراك بر حلقهء خم خام
بخيمه درون ژنده پيلى ژيان * ميان تنگ بسته به ببر بيان
يكى بورابرش به پيشش بپاى * تو گفتى همى اندر آيد ز جاى
سپهدار چون طوس و گودرز و گيو * فريبرز و شيدوش و گرگين نيو
طلايه گرازست با گستهم * كه با بيژن گيو باشد بهم
غمى شد ز گفتار فرغار شاه * كس آمد بر پهلوان سپاه
بيامد سپهدار پيران چو گرد * بزرگان و مردان روز نبرد
ز گفتار فرغار چندى بگفت * كه تا كيست با او به پيكار جفت
به دو گفت پيران كه ما را ز جنگ * چه چارست جز جستن نام و ننگ
چو پاسخ چنين يافت افراسياب * گرفت اندران كينه جستن شتاب
بپيران بفرمود تا با سپاه * بيايد بر رستم كينهخواه
ز پيش سپهبد ببيرون كشيد * همى رزم را سوى هامون كشيد
خروش آمد از دشت و آواى كوس * جهان شد ز گرد سپاه آبنوس
سپه بود چندانك گفتى جهان * همى گردد از گرد اسپان نهان
تبيره زنان نعره برداشتند * همى پيل بر پيل بگذاشتند
[ نامهء افراسياب به پولادوند ]
از ايوان بدشت آمد افراسياب * همى كرد بر جنگ جستن شتاب
بپيران بگفت آنچ بايست گفت * كه راز بزرگان ببايد نهفت
يكى نامه نزديك پولادوند * بياراى و ز راى بگشاى بند
بگويش كه ما را چه آمد بسر * ازين نامور گرد پرخاشخر
اگر يارمندست چرخ بلند * بيايد بدين دشت پولادوند
بسى لشكر از مرز سقلاب و چين * نگونسار و حيران شدند اندرين
سپاهست بر سان كوه روان * سپهدارشان رستم پهلوان
سپهكش چو رستم سپهدار طوس * بابر اندر آورده آواى كوس
چو رستم بدست تو گردد تباه * نيابد سپهر اندرين مرز راه
همه مرز را رنج زويست و بس * تو باش اندرين كار فريادرس
گر او را بدست تو آيد زمان * شود رام روى زمين بىگمان
من از پادشاهى آباد خويش * نه بر گيرم از رنج يك نيمه بيش