سران را همه هديهها ساختند * يكى گنج زين سان بپرداختند
فريبرز با تاج و گرز و درفش * يكى تخت زرين و زرينه كفش
فرستاد و فرمود تا باز گشت * از ايران بسوى سپهبد گذشت
چنين گفت كز جنگ افراسياب * نه آرام بايد نه خورد و نه خواب
مگر كان سر شهريار گزند * بخم ّ كمند تو آيد ببند
فريبرز برگشت زان بارگاه * بكام دل شاه ايران سپاه
[ آگاهى يافتن افراسياب از كار سپاه ]
پس آگاهى آمد بافراسياب * كه آتش بر آمد ز درياى آب
ز كاموس و منشور و خاقان چين * شكستى نو آمد بتوران زمين
از ايران يكى لشكر آمد بجنگ * كه شد چرخ گردنده را راه تنگ
چهل روز يكسان همى جنگ بود * شب و روز گيتى بيك رنگ بود
ز گرد سواران نبود آفتاب * چو بيدار بخت اندر آمد بخواب
سرانجام زان لشكر بيشمار * سوارى نماند از در كارزار
بزرگان و آن نامور مهتران * ببستند يك سر ببند گران
بخوارى فگندند بر پشت پيل * سپه بود گرد آمده بر دو ميل
ز كشته چنان بد كه در رزمگاه * كسى را نبد جاى رفتن به راه
وزين روى پيران به راه ختن * بشد با يكى نامدار انجمن
كشانى و شگنى و وهرى نماند * كه منشور شمشير رستم نخواند
وزين روى تنگ اندر آمد سپاه * بپيش اندرون رستم كينهخواه
گر آيند زى ما برزم آن گروه * شود كوه هامون و هامون چو كوه
چو افراسياب اين سخنها شنود * دلش گشت پر درد و سر پر ز دود
همه موبدان و ردان را بخواند * ز كار گذشته فراوان براند
كز ايران يكى لشكرى جنگجوى * بدان نامداران نهادست روى
شكسته شدست آن سپاه گران * چنان ساز و آن لشكر بىكران
ز اندوه كاموس و خاقان چين * ببستند گفتى مرا بر زمين
سپاهى چنان بسته و خسته شد * دو بهره ز گردنكشان بسته شد
بايران كشيدند بر پشت پيل * زمين پر ز خون بود تا چند ميل
چه سازيم و اين را چه درمان كنيم * نشايد كه اين بر دل آسان كنيم
گر ايدونك رستم بود پيش رو * نماند برين بوم و بر خار و خو
كه من دستبرد ورا ديدهام * ز كار آگهان نيز بشنيدهام
كه او با بزرگان ايران زمين * چه كردست از نيكوى روز كين
چه كردست با شاه مازندران * ز گرزش چه آمد بران مهتران
گرانمايگان پاسخ آراستند * همه يك سر از جاى برخاستند
كه گر نامداران سقلاب و چين * بايران همى رزم جستند و كين
نه از لشكر ما كسى كم شدست * نه اين كشور از خون دمادم شدست
ز رستم چرا بيم دارى همى * چنين كام دشمن بخارى همى
ز مادر همه مرگ را زادهايم * ميان تا ببستيم نگشادهايم
اگر خاك ما را بپى بسپرند * ازين كردهء خويش كيفر برند