سپهر و زمان و زمين آفريد * روان و خرد داد و دين آفريد
وزو آفرين باد بر شهريار * زمانه مبادا ازو يادگار
رسيدم بفرمان ميان دو كوه * سپاه دو كشور شده همگروه
همانا كه شمشير زن صد هزار * ز دشمن فزون بود در كارزار
كشانى و شگنى و چينى و هند * سپاهى ز چين تا بدرياى سند
ز كشمير تا دامن رود شهد * سراپرده و پيل ديديم و مهد
نترسيدم از دولت شهريار * كزين رزمگاه اندر آيد نهار
چهل روز با هم همى جنگ بود * تو گفتى بريشان جهان تنگ بود
همه شهرياران كشور بدند * نه بر باد [ و ] با بخت لاغر بدند
ميان دو كوه از بر راغ و دشت * ز خون و ز كشته نشايد گذشت
همانا كه فرسنگ باشد چهل * پراگنده از خون زمين بود گل
سرانجام ازين دولت ديرباز * سخن گويم اين نامه گردد دراز
همه شهرياران كه دارند بند * ز پيلان گرفتم بخم كمند
سوى جنگ دارم كنون راى و روى * مگر پيش گرز من آيد گروى
زبانها پر از آفرين تو باد * سر چرخ گردان زمين تو باد
چو نامه به مهر اندر آمد بداد * بمهتر فريبرز خسرو نژاد
ابا شاه و پيل و هيونى هزار * ازان رزمگه برنهادند بار
فريبرز كاوس شادان برفت * بنزديك خسرو بسيچيد و تفت
همى رفت با او گو پيل تن * بزرگان و گردان آن انجمن
به پدرود كردن گرفتش كنار * بباريد آب از غم شهريار
و زان جايگه سوى لشكر كشيد * چو جعد دو زلف شب آمد پديد
نشستند بآرامش و رود و مى * يكى دست رود و دگر دست نى
برفتند هر كس بآرام خويش * گرفته ببر هر كسى كام خويش
چو خورشيد با رنگ ديباى زرد * ستم كرد بر تودهء لاژورد
همانگه ز دهليز پرده سراى * برآمد خروشيدن كرّ ناى
تهمتن ميان تاختن را ببست * بران بارهء تيزتگ بر نشست
بفرمود تا توشه برداشتند * همى راه دشوار بگذاشتند
بيابان گرفتند و راه دراز * بيامد چنان لشكرى رزمساز
چنين گفت با طوس و گودرز و گيو * كه اى نامداران و گردان نيو
من اين بار چنگ اندر آرم بچنگ * بدانديشگان را شود كار تنگ
كه دانست كين چاره گر مرد سند * سپاه آرد از چين و سقلاب و هند
من او را چنان مست و بيهش كنم * تنش خاك گور سياوش كنم
كه از هند و سقلاب و توران و چين * نخوانند ازين پس برو آفرين
بزد كوس و ز دشت بر خاست گرد * هوا پر ز گرد و زمين پر ز مرد
ازان نامداران پرخاش جوى * بابر اندر آمد يكى گفت و گوى
دو منزل برفتند زان جايگاه * كه از كشته بد روى گيتى سياه
يكى بيشه ديدند و آمد فرود * سيه شد ز لشكر همه دشت و رود