كمرهاى زرّين و بيجاده تاج * ز ديباى رومى و از تخت عاج
ز تير و كمان و ز برگستوان * ز گوپال و ز خنجر هندوان
يكى كوه بد در ميان دو كوه * نظاره شده گردش اندر گروه
كمان كش سوارى گشاده برى * بتن زورمندى و كنداورى
خدنگى بينداختى چار پر * ازين سو بدان سو نكردى گذر
چو رستم نگه كرد خيره بماند * جهان آفرين را فراوان بخواند
چنين گفت كين روز ناپايدار * گهى بزم سازد گهى كارزار
همى گردد اين خواسته زان برين * بنفرين بود گه گهى بآفرين
زمانه نماند بآرام خويش * چنينست تا بود آيين و كيش
يكى گنج ازين سان همى پرورد * يكى ديگر آيد كزو بر خورد
بران بود كاموس و خاقان چين * كه آتش برآرد ز ايران زمين
بدين ژنده پيلان و اين خواسته * بدين لشكر و گنج آراسته
به گنج و بانبوه بودند شاد * زمانى ز يزدان نكردند ياد
كه چرخ سپهر و زمان آفريد * بسى آشكار و نهان آفريد
ز يزدان شناس و بيزدان سپاس * به دو بگرود مرد نيكى شناس
كزو بودمان زور و فرّ و هنر * ازو دردمندى و هم زو گهر
سپه بود و هم گنج آباد بود * سگالش همه كار بيداد بود
كنون از بزرگان هر كشورى * گزيده ز هر كشورى مهترى
بدين ژنده پيلان فرستم بشاه * همان تخت زرين و زرين كلاه
همان خواسته بر هيونان مست * فرستم سزاوار چيزى كه هست
و ز ايدر شوم تازيان چون پلنگ * درنگى نه و الا بود مرد سنگ
كسى كو گنهكار و خونى بود * بكشور بمانى زبونى بود
زمين را بخنجر بشويم ز كين * بدان را نمانم همى بر زمين
به دو گفت گودرز كاى نيك راى * تو تا جاى ماند بمانى بجاى
بكام دل شاد بادى و راد * بدين رزم دادى چو بايست داد
تهمتن فرستادهاى را بجست * كه با شاه گستاخ باشد نخست
فريبرز كاوس را برگزيد * كه با شاه نزديكى او را سزيد
چنين گفت كاى نيك پى نامدار * هم از تخم شاهى و هم شهريار
هنرمند و با دانش و با نژاد * تو شادان و كاوس شاه از تو شاد
يكى رنج برگير و ز ايدر برو * ببر نامهء من بر شاه نو
ابا خويشتن بستگان را ببر * هيونان و اين خواسته سربسر
همان افسر و ياره و گرز و تاج * همان ژنده پيلان و هم تخت عاج
فريبرز گفت اى هژبر ژيان * منم راه را تنگ بسته ميان
[ نامه نوشتن رستم به كىخسرو ]
دبير جهان ديده را پيش خواند * سخن هرچ بايست با او براند
بفرمود تا نامهء خسروى * ز عنبر نوشتند بر پهلوى
سر نامه كرد آفرين خداى * كجا هست و باشد هميشه بجاى
برازندهء ماه و كيوان و هور * نگارندهء فرّ و ديهيم و زور