يكى داستان گويم ار بشنويد * همان بر كه كاريد خود بدرويد
چنين گفت با ما سخن رهنماى * جزين است جاويد ما را سراى
بتخت خرد بر نشست آزتان * چرا شد چنين ديو انبازتان
بترسم كه در چنگ اين اژدها * روان يابد از كالبدتان رها
مرا خود ز گيتى گهِ رفتن است * نه هنگام تندى و آشفتن است
[ و ليكن چنين گويد آن سالخورد * كه بودش سه فرزند آزاد مرد ]
[ كه چون آز گردد ز دلها تهى * چه آن خاك و آن تاج شاهنشهى ]
[ كسى كو برادر فروشد به خاك * سزد گر نخوانندش از آب پاك ]
جهان چون شما ديد و بيند بسى * نخواهد شدن رام با هر كسى
كزين هر چه دانيد از كردگار * بود رستگارى بروز شمار
بجوئيد و آن توشهء ره كنيد * بكوشيد تا رنج كوته كنيد
فرستاده بشنيد گفتار اوى * زمين را ببوسيد و برگاشت روى
ز پيش فريدون چنان باز گشت * كه گفتى كه با باد انباز گشت
[ رفتن ايرج بسوى پدر ]
فرستادهء سلم چون گشت باز * شهنشاه بنشست و بگشاد راز
گرامى جهانجوى را پيش خواند * همه گفتها پيش او باز راند
و را گفت كان دو پسر جنگجوى * ز خاور سوى ما نهادند روى
[ از اختر چنين استشان بهره خود * كه باشند شادان بكردار بد ]
[ دگر آنكه دو كشور آبشخورست * كه آن بومها را درشتى برست ]
برادرت چندان برادر بود * كجا مر ترا بر سر افسر بود
چو پژمرده شد روى رنگين تو * نگردد دگر گرد بالين تو
تو گر پيش شمشير مهر آورى * سرت گردد آشفته از داورى
دو فرزند من كز دو دوش جهان * برينسان گشادند بر من زبان
گرت سر بكارست بپسيچ كار * در گنج بگشاى و بر بند بار
تو گر چاشت را دست يازى بجام * و گر نه خورند اى پسر بر تو شام
نبايد ز گيتى ترا يار كس * بىآزارى و راستى يار بس
نگه كرد پس ايرج نامور * بر آن مهربان پاك فرّخ پدر
چنين داد پاسخ كه اى شهريار * نگه كن بدين گردش روزگار
كه چون باد بر ما همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد
همى پژمراند رخ ارغوان * كند تيره ديدار روشن روان
باغاز گنج است و فرجام رنج * پس از رنج رفتن ز جاى سپنج
چو بستر ز خاكست و بالين ز خشت * درختى چرا بايد امروز كشت
كه هر چند چرخ از برش بگذرد * تنش خون خورد بار كين آورد
خداوند شمشير و گاه و نگين * چو ما ديد بسيار و بيند زمين
از آن تاجور نامداران پيش * نديدند كين اندر آيين خويش
چو دستور باشد مرا شهريار * ببد نگذرانم بد روزگار
نبايد مرا تاج و تخت و كلاه * شوم پيش ايشان دوان بىسپاه