سپردم شما را كلاه و نگين * بدين روى با من مداريد كين
مرا با شما نيست ننگ و نبرد * روان را نبايد برين رنجه كرد
زمانه نخواهم بازارتان * اگر دور مانم ز ديدارتان
جز از كهترى نيست آيين من * مباد آز و گردن كشى دين من
چو بشنيد تور از برادر چنين * بابرو ز خشم اندر آورد چنين
نيامدش گفتار ايرج پسند * نبد راستى نزد او ارجمند
بكرسى بخشم اندر آورد پاى * همى گفت و بر جست هزمان ز جاى
يكايك بر آمد ز جاى نشست * گرفت آن گران كرسى زر بدست
بزد بر سر خسرو تاج دار * از و خواست ايرج بجان زينهار
نيايدت گفت ايچ بيم از خداى * نه شرم از پدر خود همينست راى
مكش مر مرا كت سرانجام كار * بپيچاند از خون من كردگار
مكن خويشتن را ز مردم كشان * كزين پس نيابى ز من خود نشان
بسنده كنم زين جهان گوشهء * بكوشش فراز آورم توشهء
به خون برادر چه بندى كمر * چه سوزى دل پير گشته پدر
جهان خواستى يافتى خون مريز * مكن با جهاندار يزدان ستيز
سخن را چو بشنيد پاسخ نداد * همان گفتن آمد همان سرد باد
يكى خنجر آبگون بر كشيد * سراپاى او چادر خون كشيد
بدان تيز زهر آبگون خنجرش * همى كرد چاك آن كيانى برش
فرود آمد از پاى سرو سهى * گسست آن كمرگاه شاهنشهى
دوان خون از آن چهرهء ارغوان * شد آن نامور شهريار جوان
جهانا بپرورديش در كنار * و ز آن پس ندادى بجان زينهار
نهانى ندانم ترا دوست كيست * بدين آشكارت ببايد گريست
سر تاجور ز آن تن پيلوار * بخنجر جدا كرد و برگشت كار
بياگند مغزش بمشك و عبير * فرستاد نزد جهان بخش پير
چنين گفت كاينت سر آن نياز * كه تاج نياگان به دو گشت باز
كنون خواه تاجش ده و خواه تخت * شد آن سايهگستر نيازى درخت
برفتند باز آن دو بيداد شوم * يكى سوى ترك و يكى سوى روم
[ آگاهى يافتن فريدون از كشته شدن ايرج ]
فريدون نهاده دو ديده به راه * سپاه و كلاه آرزومند شاه
چو هنگام برگشتن شاه بود * پدر زان سخن خود كى آگاه بود
همى شاه را تخت پيروزه ساخت * همى تاج را گوهر اندر نشاخت
پذيره شدن را بياراستند * مى و رود و رامشگران خواستند
تبيره ببردند و پيل از درش * ببستند آذين بهر كشورش
بزين اندرون بود شاه و سپاه * يكى گرد تيره بر آمد ز راه
هيونى برون آمد از تيره گرد * نشسته برو سوگوارى به درد
خروشى بر آورد دل سوگوار * يكى زرّ تابوتش اندر كنار
بتابوت زر اندرون پرنيان * نهاده سر ايرج اندر ميان