درختيست اين خود نشانده بدست * كجا آب او خون و برگش كبست
ترا با من اكنون بدين گفتگوى * ببايد به روى اندر آورد روى
زدن راى هشيار و كردن نگاه * هيونى فگندن بنزديك شاه
زبان آورى چربگوى از ميان * فرستاد بايد بشاه جهان
بجاى زبونى و جاى فريب * نبايد كه يابد دلاور شكيب
نشايد درنگ اندرين كار هيچ * كجا آيد آسايش اندر بسيچ
فرستاده چون پاسخ آورد باز * برهنه شد آن روى پوشيده راز
برفت اين برادر ز روم آن ز چين * بزهر اندر آميخته انگبين
رسيدند پس يك بديگر فراز * سخن راندند آشكارا و راز
[ پيغام سلم و تور به نزديك فريدون ]
گزيدند پس موبدى تيز وير * سخن گوى و بينا دل و يادگير
ز بيگانه پردخته كردند جاى * سگالش گرفتند هر گونه راى
سخن سلم پيوند كرد از نخست * ز شرم پدر ديدگان را بشست
فرستاده را گفت ره بر نورد * نبايد كه يابد ترا باد و گرد
چو آيى بكاخ فريدون فرود * نخستين ز هر دو پسر ده درود
پس آنگه بگويش كه ترس خداى * ببايد كه باشد بهر دو سراى
جوان را بود روز پيرى اميد * نگردد سيه موى گشته سپيد
چه سازى درنگ اندرين جاى تنگ * كه شد تنگ بر تو سراى درنگ
جهان مر ترا داد يزدان پاك * ز تابنده خورشيد تا تيره خاك
همه بارزو ساختى رسم و راه * نكردى بفرمان يزدان نگاه
نجستى بجز كژى و كاستى * نكردى ببخشش درون راستى
سه فرزند بودت خردمند و گرد * بزرگ آمدت تيره بيدار خرد
نديدى هنر با يكى بيشتر * كجا ديگرى زو فرو برد سر
يكى را دم اژدها ساختى * يكى را بابر اندر افراختى
يكى تاج بر سر ببالين تو * برو شاد گشته جهان بين تو
نه ما زو بمام و پدر كمتريم * نه بر تخت شاهى نه اندر خوريم
ايا دادگر شهريار زمين * برين داد هرگز مباد آفرين
اگر تاج از آن تارك بىبها * شود دور و يابد جهان ز و رها
سپارى به دو گوشهء از جهان * نشيند چو ما از تو خسته نهان
و گر نه سواران تركان و چين * هم از روم گردان جوينده كين
فراز آورم لشگر گرزدار * از ايران و ايرج بر آرم دمار
چو بشنيد موبد پيام درشت * زمين را ببوسيد و بنمود پشت
بر آنسان بزين اندر آورد پاى * كه از باد آتش بجنبد ز جاى
بدرگاه شاه آفريدون رسيد * بر آوردهء ديد سر ناپديد
بابر اندر آورد بالاى او * زمين كوه تا كوه پهناى او
نشسته بدربر گرانمايگان * بپرده درون جاى پر مايگان
بيك دست بر بسته شير و پلنگ * بدست دگر ژنده پيلان جنگ
ز چندان گرانمايه گرد دلير * خروشى بر آمد چو آواى شير