يكى روم و خاور دگر ترك و چين * سيم دشت گردان و ايران زمين
نخستين بسلم اندرون بنگريد * همه روم و خاور مر او را سزيد
بفرمود تا لشكرى برگزيد * گرازان سوى خاور اندر كشيد
بتخت كيان اندر آورد پاى * همى خواندنديش خاور خداى
دگر تور را داد توران زمين * ورا كرد سالار تركان و چين
يكى لشكرى نامزد كرد شاه * كشيد آنگهى تور لشكر به راه
بيامد بتخت كئى بر نشست * كمر بر ميان بست و بگشاد دست
بزرگان برو گوهر افشاندند * همى پاك توران شهش خواندند
از ايشان چو نوبت بايرج رسيد * مر او را پدر شاه ايران گزيد
هم ايران و هم دشت نيزهوران * هم آن تخت شاهى و تاج سران
به دو داد كورا سزا بود تاج * همان كرسى و مهر و آن تخت عاج
نشستند هر سه بآرام و شاد * چنان مرزبانان فرّخ نژاد
[ رشك بردن سلم بر ايرج ]
بر آمد برين روزگار دراز * زمانه بدل در همى داشت راز
فريدون فرزانه شد سالخورد * بباغ بهار اندر آورد گرد
برين گونه گردد سراسر سخن * شود سست نيرو چو گردد كهن
چو آمد به كار اندرون تيرگى * گرفتند پر مايگان خيرگى
بجنبيد مر سلم را دل ز جاى * گونهتر شد بآيين و راى
دلش گشت غرقه بآز اندرون * بانديشه بنشست با رهنمون
نبودش پسنديده بخش پدر * كه داد او بكهتر پسر تخت زر
بدل پر ز كين شد برخ پر ز چين * فرسته فرستاد زى شاه چين
فرستاد نزد برادر پيام * كه جاويد زى خرّم و شادكام
بدان اى شهنشاه تركان و چين * گسسته دل روشن از به گزين
ز نيكى زيان كرده گوئى پسند * منش پست و بالا چو سرو بلند
كنون بشنو از من يكى داستان * كزين گونه نشنيدى از باستان
سه فرزند بوديم زيباى تخت * يكى كهتر از ما بر آمد ببخت
اگر مهترم من بسال و خرد * زمانه به مهر من اندر خورد
گذشته ز من تاج و تخت و كلاه * نزيبد مگر بر تو اى پادشاه
سزد گر بمانيم هر دو دژم * كزين سان پدر كرد بر ما ستم
چو ايران و دشت يلان و يمن * بايرج دهد روم و خاور به من
سپارد ترا مرز تركان و چين * كه از تو سپهدار ايران زمين
بدين بخشش اندر مرا پاى نيست * بمغز پدر اندرون راى نيست
هيون فرستاده بگزارد پاى * بيامد بنزديك توران خداى
به خوبى شنيده همه ياد كرد * سر تور بىمغز پر باد كرد
چو اين راز بشنيد تور دلير * بر آشفت ناگاه برسان شير
چنين داد پاسخ كه با شهريار * بگو اين سخن همچنين ياددار
كه ما را بگاه جوانى پدر * بدين گونه بفريفت اى دادگر