سپاه كشانى سوى چين شويم * همه ديده پر آب و با كين شويم
ز چين و ز بربر سپاه آوريم * كه كاموس را كينهخواه آوريم
ز بزگوش و سگسار و مازندران * كس آريم با گرزهاى گران
مگر سيستان را پر آتش كنيم * بريشان شب و روز ناخوش كنيم
سر رستم زابلى را بدار * بر آريم بر سوگ آن نامدار
تنش را بسوزيم و خاكسترش * همى بر فشانيم گرد درش
اگر كين همى جويد افراسياب * نه آرام بايد كه يابد نه خواب
همى از پى دوده هر كس به درد * بباريد بر ارغوان آب زرد
چو بشنيد پيران دلش خيره گشت * ز آواز ايشان رخش تيره گشت
بدل گفت كاى زار و بيچارگان * پر از درد و تيمار و غمخوارگان
نداريد ازين آگهى بىگمان * كه ايدر شما را سر آمد زمان
ز دريا نهنگى بجنگ آمدست * كه جوشنش چرم پلنگ آمدست
بيامد بخاقان چين گفت باز * كه اين رزم كوتاه ما شد دراز
ازين نامداران هر كشورى * ز هر سو كه بد نامور مهترى
بياورد و اين رنجها شد به باد * كجا خيزد از كار بيداد داد
سر شاه كشور چنين گشته شد * سياوش بر دست او كشته شد
بفرمان گرسيوز كم خرد * سر اژدها را كسى نسپرد
سياوش جهاندار و پر مايه بود * ورا رستم زابلى دايه بود
هر آنگه كه او جنگ و كين آورد * همى آسمان بر زمين آورد
نه چنگ پلنگ و نه خرطوم پيل * نه كوه بلند و نه درياى نيل
بسندست با او بآوردگاه * چو آورد گيرد به پيش سپاه
يكى رخش دارد به زير اندرون * كه گويى روان شد كه بيستون
كنون روز خيره نبايد شمرد * كه ديدند هر كس ازو دستبرد
يكى آتش آمد ز چرخ كبود * دل ما شد از تفّ او پر ز دود
كنون سربسر تيز هش بخردان * بخوانيد با موبدان و ردان
ببينيد تا چارهء كار چيست * بدين رزمگه مرد پيكار كيست
همى راى بايد كه گردد درست * از آغاز كينه نبايست جست
مگر زين بلا سوى كشور شويم * اگر چند با بخت لاغر شويم
ز پيران غمى گشت خاقان چين * بسى ياد كرد از جهان آفرين
به دو گفت ما را كنون چيست روى * چو آمد سپاهى چنين جنگجوى
چنين گفت شنگل كه اى سرفراز * چه بايد كشيدن سخنها دراز
بيارىء افراسياب آمديم * ز دشت و ز درياى آب آمديم
بسى باره و هديها يافتيم * ز هر كشورى تيز بشتافتيم
بيك مرد سگزى كه آمد بجنگ * چرا شد چنين بر شما كار تنگ
ز يك مرد ننگست گفتن سخن * دگرگونهتر بايد افگند بن
اگر گرد كاموس را زو زمان * بيامد نبايد شدن بدگمان
سپيدهدمان گرزها بر كشيم * وزين دشت يك سر سر اندر كشيم