و گر زير چرم پلنگ اندرست * همانا كه رايش بجنگ اندرست
همه يك سره نيز جنگ آوريم * برو دشت پيكار تنگ آوريم
همه پشت را سوى يزدان كنيم * بنيروى او رزم شيران كنيم
هم او را تن از آهن و روى نيست * جز از خون و ز گوشت و ز موى نيست
نه اندر هوا باشد او را نبرد * دلت را چه سوزى بتيمار و درد
چنان دان كه گر سنگ و آهن خورد * همان تير و ژوپين برو بگذرد
بهر مرد از يشان ز ما سيصدست * درين رزمگه غم كشيدن بدست
همين زابلى نامبردار مرد * ز پيلى فزون نيست گاه نبرد
يكى پيل بازى نمايم بدوى * كزان پس نيارد سوى جنگ روى
[ آمدن پيران نزد رستم ]
همى رفت پيران پر از درد و بيم * شد از كار رستم دلش به دو نيم
بيامد بنزديك ايران سپاه * خروشيد كاى مهتر رزم خواه
شنيدم كزين لشكر بىشمار * مرا ياد كردى بهنگام كار
خراميدم از پيش آن انجمن * بدين انجمن تا چه خواهى ز من
به دو گفت رستم كه نام تو چيست * بدين آمدن راى و كام تو چيست
چنين داد پاسخ كه پيران منم * سپهدار اين شير گيران منم
ز هومان ويسه مرا خواستى * به خوبى زبان را بياراستى
دلم تيز شد تا تو از مهتران * كدامى ز گردان جنگ آوران
به دو گفت من رستم زابلى * زرهدار با خنجر كابلى
چو بشنيد پيران ز پيش سپاه * بيامد بر رستم كينهخواه
به دو گفت رستم كه اى پهلوان * درودت ز خورشيد روشن روان
هم از مادرش دخت افراسياب * كه مهر تو بيند هميشه بخواب
به دو گفت پيران كه اى پيل تن * درودت ز يزدان و از انجمن
ز نيكى دهش آفرين بر تو باد * فلك را گذر بر نگين تو باد
ز يزدان سپاس و بدويم پناه * كه ديدم ترا زنده بر جايگاه
زواره فرامرز و زال سوار * كه او ماند از خسروان يادگار
درستند و شادان دل و سرفراز * كزيشان مبادا جهان بىنياز
بگويم ترا گر ندارى گران * گِلَه كردن كهتر از مهتران
بكشتم درختى بباغ اندرون * كه بارش كبست آمد و برگ خون
ز ديده همى آب دادم برنج * به دو بُد مرا زندگانى و گنج
مرا زو همه رنج بهر آمدست * كزو بار ترياك زهر آمدست
سياوش مرا چون پدر داشتى * به پيش بديها سپر داشتى
بسا درد و سختى و رنجا كه من * كشيدم ازان شاه و زان انجمن
گواى من اندر جهان ايزدست * گوا خواستن دادگر را بدست
كه اكنون بر آمد بسى روزگار * شنيدم بسى پند آموزگار
كه شيون نه برخاست از خان من * همى آتش افروزد از جان من
همى خون خروشم بجاى سرشك * هميشه گرفتارم اندر پزشك
ازين كار بهر من آمد گزند * نه بر آرزو گشت چرخ بلند