دگر چون گنهكار جويد همى * دل از بىگناهان بشويد همى
بزرگان و خويشان افراسياب * كه با گنج و تختند و با جاه و آب
ازين در كجا گفت يارم سخن * نه سر باشد اين آرزو را نه بن
چو هومان و كلباد و فرشيدورد * كجا هست گودرز زيشان به درد
همه زين شمارند و اين روى نيست * مر اين آب را در جهان جوى نيست
مرا چارهء خويش بايد گرفت * ره جست را پيش بايد گرفت
به دو گفت پيران كه اى پهلوان * هميشه جوان باش و روشن روان
شوم باز گويم بگردان همين * بمنشور و شنگل بخاقان چين
هيونى فرستم بافراسياب * بگويم سرش را برآرم ز خواب
[ سگالش تورانيان از جنگ ايرانيان ]
و زان جا بيامد بلشكر چو باد * كسى را كه بودند ويسه نژاد
يكى انجمن كرد و بگشاد راز * چنين گفت كامد نشيب و فراز
بدانيد كين شيردل رستمست * جهانگير و از تخمهء نيرمست
بزرگان و شيران زابلستان * همه نامداران كابلستان
چنو كينه ور باشد و رهنماى * سواران گيتى ندارند پاى
چو گودرز كشواد و چون گيو و طوس * بناكام رزمى بود با فسوس
ز تركان گنهكار خواهد همى * دل از بىگناهان بكاهد همى
كه دانى كه ايدر گنهكار نيست * دل شاه ازو پر ز تيمار نيست
نگه كن كه اين بوم ويران شود * بكام دليران ايران شود
نه پير و جوان ماند ايدر نه شاه * نه گنج و سپاه و نه تخت و كلاه
همى گفتم اين شوم بيداد را * كه چندين مدار آتش و باد را
كه روزى شوى ناگهان سوخته * خرد سوخته چشم دل دوخته
نكرد آن جفا پيشه فرمان من * نه فرمان اين نامدار انجمن
بكند اين گرانمايگان را ز جاى * نزد با دلير و خردمند راى
ببينى كه نه شاه ماند نه تاج * نه پيلان جنگى نه اين تخت عاج
بدين شاد دل شاه ايران بود * غم و درد بهر دليران بود
دريغ آن دليران و چندين سپاه * كه با فرّ و برزند و با تاج و گاه
بتاراج بينى همه زين سپس * نه بر گردد از رزمگه شاد كس
بكوبند ما را به نعل ستور * شود آب اين بخت بيدار شور
ز هومان دل من بسوزد همى * ز رويين روان بر فروزد همى
دل رستم آگنده از كين اوست * بروهاش يك سر پر از چين اوست
پر از غم شوم پيش خاقان چين * بگويم كه ما را چه آمد ز كين
بيامد بنزديك خاقان چو گرد * پر از خون رخ و ديده پر آب زرد
سراپردهء او پر از ناله ديد * ز خون كِشته بر زعفران لاله ديد
ز خويشان كاموس چندى سپاه * بنزديك خاقان شده دادخواه
همى گفت هر كس كه افراسياب * ازين پس بزرگى نبيند بخواب
چرا كين پى افگند كش نيست مرد * كه آورد سازد بروز نبرد