سراينده باشيد و بسيار هوش * بگفتار او بر نهاده دو گوش
[ به خوبى سخنهاش پاسخ دهيد * چو پرسد سخن راى فرّخ نهيد ]
ازيرا كه پروردهء پادشا * نبايد كه باشد بجز پارسا
سخن گوى و روشن دل و پاك دين * بكارى كه پيش آيدش پيش بين
زبان راستى را بياراسته * خرد خيره كرده ابر خواسته
شما هر چه گويم ز من بشنويد * اگر كار بنديد خرّم بويد
يكى ژرف بين است شاه يمن * كه چون او نباشد بهر انجمن
گرانمايه و پاك هر سه پسر * همه دل نهاده بگفت پدر
[ ز پيش فريدون برون آمدند * پر از دانش و پر فسون آمدند ]
[ بجز راى و دانش چه اندر خورد * پسر را كه چونان پدر پرورد ]
[ رفتن پسران فريدون نزد شاه يمن ]
[ سوى خانه رفتند هر سه چو باد * شب آمد بخفتند پيروز و شاد ]
[ چو خورشيد زد عكس بر آسمان * پراگند بر لاژورد ارغوان ]
برفتند و هر سه بياراستند * ابا خويشتن موبدان خواستند
كشيدند بالشكرى چون سپهر * همه نامداران خورشيد چهر
چو از آمدنشان شد آگاه سرو * بياراست لشكر چو پرّ تذرو
فرستادشان لشكرى گشن پيش * چه بيگانه فرزانگان و چه خويش
شدند اين سه پر مايه اندر يمن * برون آمدند از يمن مرد و زن
همى گوهر و زعفران ريختند * همى مشك با مى بر آميختند
همه يال اسپان پر از مشك و مى * پراگنده دينار در زير پى
نشستن گهى ساخت شاه يمن * همه نامداران شدند انجمن
در گنجهاى كهن كرد باز * گشاد آنچه يك چند گه بود راز
سه خورشيد رخ را چو باغ بهشت * كه موبد چو ايشان صنوبر نكشت
ابا تاج و با گنج ناديده رنج * مگر زلفشان ديده رنج شكنج
بياورد هر سه بديشان سپرد * كه سه ماه نو بود و سه شاه گرد
[ ز كينه بدل گفت شاه يمن * كه از آفريدون بد آمد به من ]
[ بد از من كه هرگز مبادم ميان * كه ماده شد از تخم نرّه كيان ]
[ به اختر كس آن دان كه دخترش نيست * چو دختر بود روشن اخترش نيست ]
به پيش همه موبدان سرو گفت * كه زيبا بود ماه را شاه جفت
بدانيد كين سه جهان بين خويش * سپردم بديشان بر آيين خويش
بدان تا چو ديده بدارندشان * چو جان پيش دل بر نگارندشان
خروشيد و بار غريبان ببست * ابر پشت شرزه هيونان مست
ز گوهر يمن گشت افروخته * عمارى يك اندر دگر دوخته
[ چو فرزند را باشد آيين و فرّ * گرامى بدل بر چه ماده چه نر ]
بسوى فريدون نهادند روى * جوانان بينا دل راه جوى
[ بخش كردن فريدون جهان را بر پسران ]
نهفته چو بيرون كشيد از نهان * بسه بخش كرد آفريدون جهان