فراوان كم آمد ز ايرانيان * بر آمد خروشى به درد از ميان
همه خسته و بسته بد هرك زيست * شد آن كشته بر خسته بايد گريست
نه تاج و نه تخت و نه پرده سراى * نه اسپ و نه مردان جنگى بپاى
نه آباد بوم و نه مردان كار * نه آن خستگان را كسى خواستار
پدر بر پسر چند گريان شده * و زان خستگان چند بريان شده
چنين است رسم جهان جهان * كه كردار خويش از تو دارد نهان
همى با تو در پرده بازى كند * ز بيرون ترا بىنيازى كند
ز باد آمدى رفت خواهى به گرد * چه دانى كه با تو چه خواهند كرد
ببند درازيم و در چنگ آز * ندانيم باز آشكارا ز راز
دو بهره ز ايرانيان كشته بود * دگر خسته از رزم برگشته بود
سپهبد ز پيكار ديوانه گشت * دلش با خرد همچو بيگانه گشت
بلشكرگه اندر مى و خوان و بزم * سپاه آرزو كرد بر جاى رزم
جهان ديده گودرز با پير سر * نه پور و نبيره نه بوم و نه بر
نه آن خستگان را خورش نه پزشك * همه جاى غم بود و خونين سرشك
جهان ديدگان پيش اوى آمدند * شكسته دل و راه جوى آمدند
يكى ديدهبان بر سر كوه كرد * كجا ديدگان سوى انبوه كرد
طلايه فرستاد بر هر سويى * مگر يابد آن درد را دارويى
يكى نامدارى ز ايرانيان * بفرمود تا تنگ بندد ميان
دهد شاه را آگهى زين سخن * كه سالار لشكر چه افگند بن
چه روز بد آمد بايرانيان * سران را ز بخشش سر آمد زيان
[ باز خواندن كىخسرو توس را ]
رونده بر شاه برد آگهى * كه تيره شد آن روزگار مهى
چو شاه دلير اين سخنها شنيد * بجوشيد و ز غم دلش بر دميد
ز كار برادر پر از درد بود * بران درد بر درد لشكر فزود
زبان كرد گويا بنفرين طوس * شب تيره تا گاه بانگ خروس
دبير خردمند را پيش خواند * دل آگنده بودش ز غم برفشاند
يكى نامه بنوشت پر آب چشم * ز بهر برادر پر از درد و خشم
بسوى فريبرز كاوس شاه * يكى سوى پر مايگان سپاه
سر نامه بود از نخست آفرين * چنانچون بود رسم آيين و دين
بنام خداوند خورشيد و ماه * كجا داد بر نيكوى دستگاه
جهان و مكان و زمان آفريد * پى مور و پيل گران آفريد
ازويست پيروزى و زو شكيب * بنيك و ببد زو رسد كام و زيب
خرد داد و جان و تن زورمند * بزرگى و ديهيم و تخت بلند
رهايى نيابد سر از بند اوى * يكى را همه فرّ و اورند اوى
يكى را دگر شور بختى دهد * نياز و غم و درد و سختى دهد
ز رخشنده خورشيد تا تيره خاك * همه داد بينم ز يزدان پاك
بشد طوس با كاويانى درفش * ز لشكر چهل مرد زرّينه كفش