كنونست هنگام آن سوختن * به آتش سپهرى بر افروختن
گشاده شود راه لشكر مگر * بباشد سپه را بروبر گذر
به دو گفت گيو اين سخن رنج نيست * و گر هست هم رنج بىگنج نيست
غمى گشت بيژن بدين داستان * نباشم بدين گفت همداستان
مرا با جوانى نبايد نشست * بپيرى كمر بر ميان تو بست
برنج و به سختى بپرورديم * بگفتار هرگز نيازرديم
مرا برد بايد بدين كار دست * نشايد تو با رنج و من با نشست
به دو گفت گيو آنك من ساختم * بدين كار گردن برافراختم
كنون اى پسر گاه آرايشست * نه هنگام پيرى و بخشايشست
ازين رفتن من مدار ايچ غم * كه من كوه خارا بسوزم بدم
به سختى گذشت از در كاسهرود * جهان را همه رنج برف آب بود
چو آمد بران كوه هيزم فراز * ندانست بالا و پهناش باز
ز پيكان تير آتشى بر فروخت * بكوه اندر افگند و هيزم بسوخت
ز آتش سه هفته گذرشان نبود * ز تفّ زبانه ز باد و ز دود
چهارم سپه بر گذشتن گرفت * همان آب و آتش نشستن گرفت
[ گرفتن بهرام كبوده را ]
سپهبد چو لشكر برو گرد شد * ز آتش به راه گر و گرد شد
سپاه اندر آمد چنانچون سزد * همه كوه و هامون سراپرده زد
چنانچون ببايست برساختند * ز هر سو طلايه برون تاختند
گروگرد بودى نشست تژاو * سوارى كه بوديش با شير تاو
فسيله بدان جايگه داشتى * چنان كوه تا كوه بگذاشتى
خبر شد كه آمد ز ايران سپاه * گله برد بايد به يك سو ز راه
فرستاد گردى هم اندر شتاب * بنزديك چوپان افراسياب
كبوده بدش نام و شايسته بود * بشايستگى نيز بايسته بود
به دو گفت چون تيره گردد سپهر * تو ز ايدر برو هيچ منماى چهر
نگه كن كه چندست ز ايران سپاه * ز گردان كه دارد درفش و كلاه
از ايدر بريشان شبيخون كنيم * همه كوه در جنگ هامون كنيم
كبوده بيامد چو گرد سياه * شب تيره نزديك ايران سپاه
طلايه شب تيره بهرام بود * كمندش سر پيل را دام بود
برآورد اسپ كبوده خروش * ز لشكر برافراخت بهرام گوش
كمان را بزه كرد و بفشارد ران * در آمد ز جاى آن هيون گران
يكى تير بگشاد و نگشاد لب * كبوده نبود ايچ پيدا ز شب
بزد بر كمربند چوپان شاه * همى گشت رنگ كبوده سياه
ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست * به دو گفت بهرام برگوى راست
كه ايدر فرستندهء تو كه بود * كرا خواستى زين بزرگان بسود
ببهرام گفت ار دهى زينهار * بگويم ترا هرچ پرسى ز كار
تژاوست شاها فرستندهام * بنزديك او من پرستندهام