بيامد كه لشكر همى بنگرد * درفش سران را همى بشمرد
بلشكرگه اندر يكى كوه بود * بلند و بيك سو ز انبوه بود
نشسته برو گيو و بيژن بهم * همى رفت هر گونه از بيش و كم
درفش پلاشان ز توران سپاه * بديدار ايشان بر آمد ز راه
چو از دور گيو دلاور بديد * بزد دست و تيغ از ميان بر كشيد
چنين گفت كامد پلاشان شير * يكى نامدارى سوارى دلير
شوم گر سرش را ببرّم ز تن * گرش بسته آرم بدين انجمن
به دو گفت بيژن كه گر شهريار * مرا داد خلعت بدين كارزار
بفرمان مرا بست بايد كمر * برزم پلاشان پرخاشخر
ببيژن چنين گفت گيو دلير * كه مشتاب در جنگ اين نرّه شير
نبايد كه با او نتابى بجنگ * كنى روز بر من برين جنگ تنگ
پلاشان چو شير است در مرغزار * جز از مرد جنگى نجويد شكار
به دو گفت بيژن مرا زين سخن * به پيش جهاندار ننگى مكن
سليح سياوش مرا ده بجنگ * پس آنگه نگه كن شكار پلنگ
به دو داد گيو دلير آن زره * همى بست بيژن زره را گره
يكى بارهء تيز رو بر نشست * بهامون خراميد نيزه بدست
پلاشان يكى آهو افگنده بود * كبابش بر آتش پراگنده بود
همى خورد و اسپش چران و چمان * پلاشان نشسته به بازو كمان
چو اسپش ز دور اسپ بيژن بديد * خروشى بر آورد و اندر دميد
پلاشان بدانست كامد سوار * بيامد بسيچيدهء كارزار
يكى بانگ بر زد به بيژن بلند * منم گفت شيراوژن و ديوبند
بگو آشكارا كه نام تو چيست * كه اختر همى بر تو خواهد گريست
دلاور به دو گفت من بيژنم * برزم اندرون پيل رويين تنم
نياشير جنگى پدر گيو گرد * هم اكنون ببينى ز من دستبرد
بروز بلا در دم كارزار * تو بر كوه چون گرگ مردار خوار
همى دود و خاكستر و خون خورى * گه آمد كه لشكر بهامون برى
پلاشان بپاسخ نكرد ايچ ياد * برانگيخت آن پيل تن را چو باد
سواران بنيزه بر آويختند * يكى گرد تيره بر انگيختند
سنانهاى نيزه بهم برشكست * يلان سوى شمشير بردند دست
به زخم اندرون تيغ شد لخت لخت * ببودند لرزان چو شاخ درخت
به آب اندرون غرقه شد بارگى * سرانشان غمى گشت يكبارگى
عمود گران بر كشيدند باز * دو شير سرافراز و دو رزمساز
چنين تا بر آورد بيژن خروش * عمود گران بر نهاده بدوش
بزد بر ميان پلاشان گرد * همه مهرهء پشت بشكست خرد
ز بالاى اسپ اندر آمد تنش * نگون شد بر و مغفر و جوشنش
فرود آمد از باره بيژن چو گرد * سر مرد جنگى ز تن دور كرد
سليح و سر و اسپ آن نامجوى * بياورد و سوى پدر كرد روى