تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
دل گيو بد زان سخن پر ز درد * كه چون گردد آن باد روز نبرد
خروشان و جوشان بدان ديده‌گاه * كه تا گرد بيژن كى آيد ز راه
همى آمد از راه پور جوان * سر و جوشن و اسپ آن پهلوان
بياورد و بنهاد پيش پدر * به دو گفت پيروز باش اى پسر
برفتند با شادمانى ز جاى * نهادند سر سوى پرده سراى
بياورد پيش سپهبد سرش * همان اسپ با جوشن و مغفرش
چنان شاد شد زان سخن پهلوان * كه گفتى برافشاند خواهد روان
به دو گفت كاى پور پشت سپاه * سر نامداران و ديهيم شاه
هميشه بزى شاد و برتر منش * ز تو دور بادا بد بدكنش

[ تنگ شدن ايرانيان از برف ]

ازان پس خبر شد بافراسياب * كه شد مرز توران چو درياى آب
سوى كاسه‌رود اندر آمد سپاه * زمين شد ز كين سياوش سياه
سپهبد بپيران سالار گفت * كه خسرو سخن برگشاد از نهفت
مگر كين سخن را پذيره شويم * همه با درفش و تبيره شويم
و گرنه ز ايران بيايد سپاه * نه خورشيد بينيم روشن نه ماه
برو لشكر آور ز هر سو فراز * سخنها نبايد كه گردد دراز
وزين رو بر آمد يكى تند باد * كه كس را ز ايران نبد رزم ياد
يكى ابر تند اندر آمد چو گرد * ز سرما همى لب بدندان فسرد
سراپرده و خيمه‌ها گشت يخ * كشيد از بر كوه بر برف نخ
بيك هفته كس روى هامون نديد * همه كشور از برف شد ناپديد
خور و خواب و آرامگه تنگ شد * تو گفتى كه روى زمين سنگ شد
كسى را نبد ياد روز نبرد * همى اسپ جنگى بكشت و بخورد
تبه شد بسى مردم و چارپاى * يكى را نبد چنگ و بازو بجاى
بهشتم بر آمد بلند آفتاب * جهان شد سراسر چو درياى آب
سپهبد سپه را همى گرد كرد * سخن رفت چندى ز روز نبرد
كه ايدر سپه شد ز تنگى تباه * سزد گر برانيم ازين رزمگاه
مبادا برين بوم و برها درود * كلات و سپدكوه گر كاسه‌رود
ز گردان سرافراز بهرام گفت * كه اين از سپهبد نشايد نهفت
تو ما را بگفتار خامش كنى * همى رزم پور سياوش كنى
مكن كژ ابر خيره بر كارِ راست * بيك جان نگه كن كه چندين بكاست
هنوز از بدى تا چه آيدت پيش * بچرم اندرست اين زمان گاوميش
سپهبد چنين گفت كاذرگشسپ * نبد نامورتر ز جنگى زرسپ
بلشكر نگه كن كه چون ريونيز * كه بينى به مردى و ديدار نيز
نه بر بىگنه كشته آمد فرود * نوشته چنين بود بود آنچ بود
مرا جام ازو پر مى و شير بود * جوان را ز بالا سخن تير بود
كنون از گذشته نياريم ياد * به بيداد شد كشته او گر بداد
چو خلعت ستد گيو گودرز ز شاه * كه آن كوه هيزم بسوزد به راه