تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 323

مساهمون:

ص٣٢٣
فرود دلاور بر انگيخت اسپ * يكى تير زد بر ميان زرسپ
كه با كوههء زين تنش را بدوخت * روانش ز پيكان او برفروخت
بيفتاد و برگشت ازو بادپاى * همى شد دمان و دنان باز جاى

[ جنگ توس با فرود ]

خروشى بر آمد ز ايران سپاه * ز سر بر گرفتند گردان كلاه
دل طوس پر خون و ديده پر اب * بپوشيد جوشن هم اندر شتاب
ز گردان جنگى بناليد سخت * بلرزيد برسان برگ درخت
نشست از بر زين چو كوهى بزرگ * كه بنهند بر پشت پيلى سترگ
عنان را بپيچيد سوى فرود * دلش پر ز كين و سرش پر ز دود
تخوار سراينده گفت آن زمان * كه آمد بر كوه كوهى دمان
سپهدار طوسست كامد بجنگ * نتابى تو با كار ديده نهنگ
برو تا در دژ ببنديم سخت * ببينيم تا چيست فرجام بخت
چو فرزند و داماد او را برزم * تبه كردى اكنون مينديش بزم
فرود جوان تيز شد با تخوار * كه چون رزم پيش آيد و كارزار
چه طوس و چه شير و چه پيل ژيان * چه جنگى نهنگ و چه ببر بيان
بجنگ اندرون مرد را دل دهند * نه بر آتش تيز بر گل نهند
چنين گفت با شاهزاده تخوار * كه شاهان سخن را ندارند خوار
تو هم يك سوارى اگر ز آهنى * همى كوه خارا ز بن بر كنى
از ايرانيان نامور سى هزار * برزم تو آيند بر كوهسار
نه دژ ماند اينجا نه سنگ و نه خاك * سراسر ز جا اندر آرند پاك
[ و گر طوس را زين گزندى رسد * به خسرو ز دردش نژندى رسد ]
بكين پدرت اندر آيد شكست * شكستى كه هرگز نشايدش بست
بگردان عنان و مينداز تير * بدژ شو مبر رنج بر خيره خير
سخن هرچ از پيش بايست گفت * نگفت و همى داشت اندر نهفت
ز بىمايه دستور ناكاردان * ورا جنگ سود آمد و جان زيان
فرود جوان را دژ آباد بود * بدژ در پرستنده هفتاد بود
همه ماهرويان بباره بدند * چو ديباى چينى نظاره بدند
ازان بازگشتن فرود جوان * از يشان همى بود تيره روان
چنين گفت با شاهزاده تخوار * كه گر جست خواهى همى كارزار
نگر نامور طوس را نشكنى * ترا آن به آيد كه اسپ افگنى
و ديگر كه باشد مر او را زمان * نيايد بيك چوبه تير از كمان
چو آمد سپهبد برين تيغ كوه * بيايد كنون لشكرش همگروه
ترا نيست در جنگ پاياب اوى * نديدى بروهاى پرتاب اوى
فرود از تخوار اين سخنها شنيد * كمان را بزه كرد و اندر كشيد
خدنگى بر اسپ سپهبد بزد * چنان كز كمان سواران سزد
نگون شد سر تازى و جان بداد * دل طوس پر كين و سر پر ز باد
بلشكرگه آمد به گردن سپر * پياده پر از گرد و آسيمه سر
گواژه همى زد پس او فرود * كه اين نامور پهلوان را چه بود