برفتند گردان همه پيش گيو * كه يزدان سپاس اى سپهدار نيو
كه اسپست خسته تو خسته نهيى * توان شد دگر بار بسته نهيى
بر گيو شد بيژن شير مرد * فراوان سخنها بگفت از نبرد
كه اى باب شيراوژن تيز چنگ * كجا پيل با تو نرفتى بجنگ
چرا ديد پشت ترا يك سوار * كه دست تو بودى بهر كارزار
ز تركى چنين اسپ خسته بدست * برفتى سراسيمه برسان مست
به دو گفت چون كشته شد بارگى * به دو دادمى سر به يكبارگى
همى گفت گفتارهاى درشت * چو بيژن چنان ديده بنمود پشت
برآشفت گيو از گشاد برش * يكى تازيانه بزد بر سرش
به دو گفت نشنيدى از رهنماى * كه با رزمت انديشه بايد بجاى
نه تو مغز دارى نه راى و خرد * چنين گفت را كس بكيفر برد
دل بيژن آمد ز تندى به درد * بدادار دارنده سوگند خورد
كه زين را نگردانم از پشت اسپ * مگر كشته آيم بكين زرسپ
و ز آنجا بيامد دلى پر ز غم * سرى پر ز كينه بر گستهم
كز اسپان تو بارهاى دستكش * كجا بر خرامد بافراز خوش
بده تا بپوشم سليح نبرد * يكى تا پديد آيد از مرد مرد
يكى ترك رفتست بر تيغ كوه * بدين سان نظاره برو بر گروه
چنين داد پاسخ كه اين نيست روى * ابر خيره گرد بلاها مپوى
زرسپ سپهدار چون ريونيز * سپهبد كه گيتى ندارد به چيز
پدرت آنكه پيل ژيان بشكرد * بگردنده گردون همى ننگرد
ازو بازگشتند دل پر ز درد * كس آورد با كوه خارا نكرد
مگر پر كرگس بود رهنماى * و گر نه بران دژ كه پويد بپاى
به دو گفت بيژن كه مشكن دلم * كنون يال و بازو ز هم بگسلم
يكى سخت سوگند خوردم به ماه * بدادار گيهان و ديهيم شاه
كزين ترك من بر نگردانم اسپ * زمانم سرايد مگر چون زرسپ
به دو گفت پس گستهم راه نيست * خرد خود ازين تيزى آگاه نيست
جهان پر فراز و نشيبست و دشت * گر ايدونك زينجا ببايد گذشت
مرا بار گير اينك جوشن كشد * دو ماندست اگر زين يكى را كشد
نيابم دگر نيز همتاى اوى * برنگ و تگ و زور و بالاى اوى
به دو گفت بيژن بكين زرسپ * پياده بپويم نخواهم خود اسپ
چنين داد پاسخ به دو گستهم * كه مويى نخواهم ز تو بيش و كم
مرا گر بود بارگى ده هزار * همه موى پر از گوهر شاهوار
ندارم بدين از تو آن را دريغ * نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تيغ
برو يك بيك بارگيها ببين * كدامت به آيد يكى بر گزين
بفرماى تا زين بر آن كت هواست * بسازند اگر كشته آيد رواست
يكى رخش بودش بكردار گرگ * كشيده زهار و بلند و سترگ
ز بهر جهانجوى مرد جوان * برو بر فگندند برگستوان