جز از من هر آن كس كه آيد برت * نبايد كه بيند سر و مغفرت
كه خودكامه مرديست بىتار و پود * كسى ديگر آيد نيارد درود
و ديگر كه با ما دلش نيست راست * كه شاهى همى با فريبرز خواست
مرا گفت بنگر كه بر كوه كيست * چو رفتى مپرسش كه از بهر چيست
بگرز و بخنجر سخن گوى و بس * چرا باشد اين روز بر كوه كس
بمژده من آيم چنو گشت رام * ترا پيش لشكر برم شادكام
و گر جز ز من ديگر آيد كسى * نبايد به دو بودن ايمن بسى
نيايد بر تو بجر يك سوار * چنينست آيين اين نامدار
چو آيد ببين تا چه آيدت راى * در دژ ببند و مپرداز جاى
يكى گرز پيروزه دسته بزر * فرود آن زمان بر كشيد از كمر
به دو داد و گفت اين ز من يادگار * همى دار تا خود كى آيد به كار
چو طوس سپهبد پذيرد خرام * بباشيم روشن دل و شادكام
جزين هديهها باشد و اسپ و زين * بزر افسر و خسروانى نگين
[ باز آمدن بهرام نزد توس ]
چو بهرام برگشت با طوس گفت * كه با جان پاكت خرد باد جفت
بدان كان فرودست فرزند شاه * سياوش كه شد كشته بر بىگناه
نمود آن نشانى كه اندر نژاد * ز كاوس دارند و ز كىقباد
ترا شاه كىخسرو اندرز كرد * كه گرد فرود سياوش مگرد
چنين داد پاسخ ستمكاره طوس * كه من دارم اين لشكر و بوق و كوس
ترا گفتم او را بنزد من آر * سخن هيچ گونه مكن خواستار
گر او شهريارست پس من كيم * برين كوه گويد ز بهر چيم
يكى ترك زاده چو زاغ سياه * برين گونه بگرفت راه سپاه
نبينم ز خودكامه گودرزيان * مگر آنك دارد سپه را زيان
بترسيدى از بىهنر يك سوار * نه شير ژيان بود بر كوهسار
سپه ديد و برگشت سوى فريب * بخيره سپردى فراز و نشيب
و زان پس چنين گفت با سركشان * كه اى نامداران گردنكشان
يكى نامور خواهم و نامجوى * كز ايدر نهد سوى آن ترك روى
سرش را ببرّد بخنجر ز تن * بپيش من آرد بدين انجمن
ميان را ببست اندران ريونيز * همى زان نبردش سر آمد قفيز
به دو گفت بهرام كاى پهلوان * مكن هيچ بر خيره تيره روان
بترس از خداوند خورشيد و ماه * دلت را بشرم آور از روى شاه
كه پيوند اويست و همزاد اوى * سواريست نام آور و جنگجوى
كه گر يك سوار از ميان سپاه * شود نزد آن پر هنر پور شاه
ز چنگش رهايى نيابد بجان * غم آرى همى بر دل شادمان
سپهبد شد آشفته از گفت اوى * نبد پند بهرام يل جفت اوى
بفرمود تا نامبردار چند * بتازند نزديك كوه بلند
ز گردان فراوان برون تاختند * نبرد ورا گردن افراختند
بديشان چنين گفت بهرام گرد * كه اين كار يك سر مداريد خرد