گر ايدونك با تو نجويند جنگ * بر ايشان مكن كار تاريك و تنگ
بهر جايگه يار درويش باش * همه راد با مردم خويش باش
ببين نيك تا دوستدار تو كيست * خردمند و اندوهگسار تو كيست
به خوبى بياراى و فردا مگوى * كه كژّى پشيمانى آرد به روى
ترا دادم اين پادشاهى بدار * بهر جاى خيره مكن كارزار
مشو در جوانى خريدار گنج * ببى رنج كس هيچ منماى رنج
مجو ايمنى در سراى فسوس * كه گه سندروسست و گاه آبنوس
ز تو نام بايد كه ماند بلند * نگر دل ندارى بگيتى نژند
مرا و ترا روز هم بگذرد * دمت چرخ گردان همى بشمرد
دلت شاد بايد تن و جان درست * سه ديگر ببين تا چه بايدت جست
جهان آفرين از تو خشنود باد * دل بد سگالت پر از دود باد
چو بشنيد پند جهاندار نو * پياده شد از بارهء تيز رو
زمين را ببوسيد و بردش نماز * بتابيد سر سوى راه دراز
بسى آفرين خواند بر شاه نو * كه هر دم فزون باش چون ماه نو
تهمتن دو فرسنگ با او برفت * همى مغزش از رفتن او بتفت
بياموختش بزم و رزم و خرد * همى خواست كش روز رامش برد
پر از درد ازان جايگه باز گشت * بسوى سراپرده آمد ز دشت
سپهبد فرود آمد از پيل مست * يكى بارهء تيزتگ بر نشست
گرازان بيامد به پرده سراى * سرى پر ز باد و دلى پر ز راى
چو رستم بيامد بياورد مى * بجام بزرگ اندر افگند پى
همى گفت شادى ترا مايه بس * بفردا نگويد خردمند كس
كجا سلم و تور و فريدون كجاست * همه ناپديدند با خاك راست
بپوييم و رنجيم و گنج آگنيم * بدل بر همى آرزو بشكنيم
سرانجام زو بهره خاكست و بس * رهايى نيابد ازو هيچ كس
شب تيره سازيم با جام مى * چو روشن شود بشمرد روز پى
بگوييم تا بركشد ناى طوس * تبيره بر آرند با بوق و كوس
ببينيم تا دست گردان سپهر * بدين جنگ سوى كه يازد به مهر
بكوشيم و ز كوشش ما چه سود * كز آغاز بود آنچ بايست بود
گفتار اندر داستان فرود سياوش
جهانجوى چون شد سر افراز و گرد * سپه را بدشمن نشايد سپرد
سرشك اندر آيد بمژگان ز رشك * سرشكى كه درمان نداند پزشك
كسى كز نژاد بزرگان بود * ببيشى بماند سترگ آن بود
چو بىكام دل بنده بايد بدن * بكام كسى داستانها زدن
سپهبد چو خواند ورا دوستدار * نباشد خرد با دلش سازگار
گرش ز آرزو باز دارد سپهر * همان آفرينش نخواند به مهر