ورا هيچ خوبى نخواهد بدل * شود آرزوهاى او دلگسل
و ديگر كش از بن نباشد خرد * خردمندش از مردمان نشمرد
چو اين داستان سربسر بشنوى * ببينى سرمايهء بد خوى
[ گفتار اندر رفتن توس به تركستان ]
چو خورشيد بنمود بالاى خويش * نشست از بر تند بالاى خويش
به زير اندر آورد برج بره * چنين تا زمين زرد شد يك سره
تبيره برآمد ز درگاه طوس * همان نالهء بوق و آواى كوس
ز كشور بر آمد سراسر خروش * زمين پر خروش و هوا پر ز جوش
از آواز اسپان و گرد سپاه * بشد قيرگون روى خورشيد و ماه
ز چاك سليح و ز آواى پيل * تو گفتى بياگند گيتى به نيل
هوا سرخ و زرد و كبود و بنفش * ز تابيدن كاويانى درفش
بگردش سواران گودرزيان * ميان اندرون اختر كاويان
سپهدار با افسر و گرز و ناى * بيامد ز بالاى پرده سراى
بشد طوس با كاويانى درفش * بپاى اندرون كرده زرينه كفش
يكى پيل پيكر درفش از برش * بابر اندر آورده تابان سرش
بزرگان كه با طوق و افسر بدند * جهانجوى و ز تخم نوذر بدند
برفتند يك سر چو كوهى سياه * گرازان و تازان بنزديك شاه
بفرمود تا نامداران گرد * ز لشكر سپهبد سوى شاه برد
چو لشكر همه نزد شاه آمدند * دمان با درفش و كلاه آمدند
بديشان چنين گفت بيدار شاه * كه طوس سپهبد بپيش سپاه
بپايست با اختر كاويان * بفرمان او بست بايد ميان
به دو داد مهرى بپيش سپاه * كه سالار اويست و جوينده راه
بفرمان او بود بايد همه * كجا بندها زو گشايد همه
به دو گفت مگذر ز پيمان من * نگه دار آيين و فرمان من
نيازرد بايد كسى را به راه * چنينست آيين تخت و كلاه
كشاورز گر مردم پيشهور * كسى كو بلشكر نبندد كمر
نبايد كه بر وى وزد باد سرد * مكوش ايچ جز با كسى همنبرد
نبايد نمودن ببى رنج رنج * كه بر كس نماند سراى سپنج
گذر زى كلات ايچ گونه مكن * گر آن ره روى خام گردد سخن
روان سياوش چو خورشيد باد * بدان گيتيش جاى اميد باد
پسر بودش از دخت پيران يكى * كه پيدا نبود از پدر اندكى
برادر به من نيز ماننده بود * جوان بود و همسال و فرخنده بود
كنون در كلاتست و با مادرست * جهانجوى با فرّ و با لشكرست
نداند كسى را ز ايران بنام * ازان سو نبايد كشيدن لگام
سپه دارد و نامداران جنگ * يكى كوه بر راه دشوار و تنگ
همو مرد جنگست و گرد و سوار * بگوهر بزرگ و بتن نامدار
به راه بيابان ببايد شدن * نه نيكو بود راه شيران زدن
چنين گفت پس طوس با شهريار * كه از راى تو نگذرد روزگار