سپه بود شمشير زن سى هزار * همه رزم جوى از در كارزار
ورازاد از قلب لشكر برفت * بيامد بنزد فرامرز تفت
بپرسيد و گفتش چه مردى بگوى * چرا كردهء سوى اين مرز روى
سزد گر بگويى مرا نام خويش * بجويى ازين كار فرجام خويش
همانا بفرمان شاه آمدى * گر از پهلوان سپاه آمدى
چه دارى ز افراسياب آگهى * ز اورنگ و ز تاج و تخت مهى
نبايد كه بىنام بر دست من * روانت بر آيد ز تاريك تن
فرامرز گفت اى گو شور بخت * منم بار آن خسروانى درخت
كه از نام او شير پيچان شود * چو خشم آورد پيل بىجان شود
مرا با تو بد گوهر ديو زاد * چرا كرد بايد همى نام ياد
گو پيل تن با سپاه از پس است * كه اندر جهان كينه خواه او بس است
بكين سياوش كمر بر ميان * ببست و بيامد چو شير ژيان
بر آرد ازين مرز بىارز دود * هوا گرد او را نيارد بسود
ورازاد بشنيد گفتار او * همى خوار دانست پيگار او
بلشكر بفرمود كاندر دهيد * كمان ها سراسر بزه بر نهيد
رده بر كشيد از دو رويه سپاه * بسر بر نهادند ز آهن كلاه
ز هر سو بر آمد ز گردان خروش * همى كر شد از نالهء كوس گوش
چو آواز كوس آمد و كرّ ناى * فرامرز را دل بر آمد ز جاى
بيك حمله اندر ز گردان هزار * بيفگند و برگشت از كارزار
[ دگر حمله كردش هزار و دويست * ورازاد را گفت لشكر مه ايست ]
[ كه امروز بادافره ايزديست * مكافات بد را ز يزدان بديست ]
[ چنين لشكر گشن و چندين سوار * سراسيمه شد از يكى نامدار ]
همى شد فرامرز نيزه بدست * ورازاد را راه يزدان ببست
فرامرز جنگى چو او را بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
برانگيخت از جاى شبرنگ را * بيفشرد بر نيزه بر چنگ را
يكى نيزه زد بر كمربند او * كه بگسست زير زره بند او
چنان بر گرفتش ز زين خدنگ * كه گفتى يكى پشّه دارد بچنگ
بيفگند بر خاك و آمد فرود * سياوش را داد چندى درود
سر نامور دور كرد از تنش * پر از خون بيالود پيراهنش
چنين گفت كاينت سر كين نخست * پراگنده شد تخم پرخاش و رست
همه بوم و بر آتش اندر فگند * همى دود بر شد بچرخ بلند
يكى نامه بنوشت نزد پدر * ز كار ورازاد پرخاشخر
كه چون بر گشادم در كين و جنگ * ورا برگرفتم ز زين پلنگ
بكين سياوش بريدم سرش * برافروختم آتش از كشورش
[ لشگر كشيدن سرخه به جنگ رستم ]
و زان سو نوندى بيامد به راه * بنزديك سالار توران سپاه
كه آمد بكين رستم پيل تن * بزرگان ايران شدند انجمن
ورازاد را سر بريدند زار * برانگيخت از مرز توران دمار