سرافراز كىخسروش نام كن * بغم خوردن او دل آرام كن
چنين گردد اين گنبد تيز رو * سراى كهن را نخوانند نو
ازين پس بفرمان افراسياب * مرا تيره بخت اندر آيد بخواب
ببرّند بر بىگنه بر سرم * ز خون جگر بر نهند افسرم
نه تابوت يابم نه گور و كفن * نه بر من بگريد كسى ز انجمن
نهالى مرا خاك توران بود * سراى كهن كام شيران بود
برين گونه خواهد گذشتن سپهر * نخواهد شدن رام با من به مهر
ز خورشيد تابنده تا تيره خاك * گذر نيست از داد يزدان پاك
بخوارى ترا روزبانان شاه * سر و تن برهنه برندت به راه
بيايد سپهدار پيران بدر * به خواهش بخواهد ترا از پدر
بجان بىگنه خواهدت زينهار * بايوان خويشش برد زار و خوار
و ز ايران بيايد يكى چارهگر * بفرمان دادار بسته كمر
از ايدر ترا با پسر ناگهان * سوى رود جيحون برد در نهان
نشانند بر تخت شاهى ورا * بفرمان بود مرغ و ماهى ورا
ز گيتى بر آرد سراسر خروش * زمانه ز كىخسرو آيد به جوش
ز ايران يكى لشكر آرد بكين * پر آشوب گردد سراسر زمين
پى رخش فرّخ زمين بسپرد * بتوران كسى را بكس نشمرد
بكين من امروز تا رستخيز * نبينى جز از گرز و شمشير تيز
برين گفتها بر تو دل سخت كن * تن از ناز و آرام پردخت كن
سياوش چو با جفت غمها بگفت * خروشان به دو اندر آويخت جفت
رخش پر ز خون دل و ديده گشت * سوى آخُر تازى اسپان گذشت
بياورد شبرنگ بهزاد را * كه دريافتى روز كين باد را
خروشان سرش را ببر در گرفت * لگام و فسارش ز سر برگرفت
به گوش اندرش گفت رازى دراز * كه بيدار دل باش و با كس مساز
چو كىخسرو آيد بكين خواستن * عنانش ترا بايد آراستن
ورا بارگى باش و گيتى بكوب * چنانچون سر مار افعى به چوب
از آخُر ببُر دل بيكبارگى * كه او را تو باشى بكين بارگى
دگر مركبان را همه كرد پى * برافروخت برسان آتش زنى
[ گرفتار شدن سياوش به دست افراسياب ]
خود و سركشان سوى ايران كشيد * رخ از خون ديده شده ناپديد
چو يك نيم فرسنگ ببريد راه * رسيد اندرو شاه توران سپاه
سپه ديد با خود و تيغ و زره * سياوش زده بر زره بر گره
بدل گفت گرسيوز اين راست گفت * سخن زين نشانى كه بود در نهفت
سياوش بترسيد از بيم جان * مگر گفت بدخواه گردد نهان
همى بنگريد اين بدان آن بدين * كه كينه نبدشان بدل پيش ازين
ز بيم سياوش سواران جنگ * گرفتند آرام و هوش و درنگ
چه گفت آن خردمند بسيار هوش * كه با اختر بد به مردى مكوش
چنين گفت زان پس بافراسياب * كه اى پر هنر شاه با جاه و آب