همه پيش تو يك بيك راندم * چو خورشيد تابنده بر خواندم
بايران پدر را بينداختى * بتوران همى شارستان ساختى
چنين دل بدادى بگفتار او * بگشتى همى گرد تيمار او
درختى بد اين بر نشانده بدست * كجا بار او زهر و بيخش كبست
همى گفت و مژگان پر از آب زرد * پر افسون دل و لب پر از باد سرد
سياوش نگه كرد خيره بدوى * ز ديده نهاده برخ بر دو جوى
چو ياد آمدش روزگار گزند * كزو بگسلد مهر چرخ بلند
نماند برو بر بسى روزگار * بروز جوانى سر آيدش كار
دلش گشت پر درد و رخساره زرد * پر از غم دل و لب پر از باد سرد
به دو گفت هر چونك مى بنگرم * بباد افره بد نه اندر خورم
ز گفتار و كردار بر پيش و پس * ز من هيچ ناخوب نشنيد كس
چو گستاخ شد دست با گنج او * بپيچد همانا تن از رنج او
اگر چه بد آيد همى بر سرم * هم از راى و فرمان او نگذرم
بيايم برش هم كنون بىسپاه * ببينم كه از چيست آزار شاه
به دو گفت گرسيوز اى نامجوى * ترا آمدن پيش او نيست روى
به پا اندر آتش نشايد شدن * نه بر موج دريا بر ايمن بدن
همى خيره بر بد شتاب آورى * سر بخت خندان بخواب آورى
ترا من همانا بسم پايمرد * بر آتش يكى بر زنم آب سرد
يكى پاسخ نامه بايد نوشت * پديدار كردن همه خوب و زشت
ز كين گر ببينم سر او تهى * درخشان شود روزگار بهى
سوارى فرستم بنزديك تو * درفشان كنم راى تاريك تو
اميدستم از كردگار جهان * شناسندهء آشكار و نهان
كه او باز گردد سوى راستى * شود دور از و كژّى و كاستى
و گر بينم اندر سرش هيچ تاب * هيونى فرستم هم اندر شتاب
تو زان سان كه بايد به زودى بساز * مكن كار بر خويشتن بر دراز
برون ران از ايدر بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى
[ صد و بيست فرسنگ ز ايدر بچين * همان سيصد و سى بايران زمين ]
ازين سو همه دوستدار تواند * پرستنده و غمگسار تواند
و زان سو پدر آرزومند تست * جهان بندهء خويش و پيوند تست
بهر كس يكى نامهء كن دراز * بسيچيده باش و درنگى مساز
سياوش بگفتار او بگرويد * چنان جان بيدار او بغنويد
به دو گفت ازان در كه رانى سخن * ز پيمان و رايت نگردم ز بن
تو خواهشگرى كن مرا زو بخواه * همى راستى جوى و بنماى راه
[ نامهء سياوش به افراسياب ]
دبير پژوهنده را پيش خواند * سخنهاى آگنده را برفشاند
نخست آفريننده را ياد كرد * ز وام خرد جانش آزاد كرد
ازان پس خرد را ستايش گرفت * ابر شاه تركان نيايش گرفت