و زان جايگه تا بافراسياب * شدست آتش ايران و توران چو آب
بيك جاى هرگز نياميختند * ز پند و خرد هر دو بگريختند
سپهدار تركان ازان بتّرست * كنون گاو پيسه بچرم اندرست
ندانى تو خوى بدش بىگمان * بمان تا بيايد بدى را زمان
نخستين ز اغريرث اندازه گير * كه بر دست او كشته شد خيره خير
برادر بد از كالبد هم ز پشت * چنان پر خرد بىگنه را بكشت
ازان پس بسى نامور بىگناه * شدستند بر دست او بر تباه
مرا زين سخن ويژه اندوه تست * كه بيدار دل بادى و تن درست
تو تا آمدستى بدين بوم و بر * كسى را نيامد بد از تو بسر
همه مردمى جستى و راستى * جهانى بدانش بياراستى
كنون خيره آهرمن دل گسل * ورا از تو كردست آزرده دل
دلى دارد از تو پر از درد و كين * ندانم چه خواهد جهان آفرين
تو دانى كه من دوستدار توام * بهر نيك و بد ويژه يار توام
نبايد كه فردا گمانى برى * كه من بودم آگاه زين داورى
سياوش به دو گفت منديش زين * كه يارست با من جهان آفرين
سپهبد جزين كرد ما را اميد * كه بر من شب آرد بروز سپيد
گر آزار بوديش در دل ز من * سرم بر نيفراختى ز انجمن
ندادى به من كشور و تاج و گاه * بر و بوم و فرزند و گنج و سپاه
كنون با تو آيم بدرگاه او * درخشان كنم تيرهگون ماه او
هرانجا كه روشن بود راستى * فروغ دروغ آورد كاستى
نمايم دلم را بر افراسياب * درخشان تر از بر سپهر آفتاب
تو دل را بجز شادمانه مدار * روان را ببد در گمانه مدار
كسى كو دم اژدها بسپرد * ز راى جهان آفرين نگذرد
به دو گفت گرسيوز اى مهربان * تو او را بدان سان كه ديدى مدان
و ديگر بجايى كه گردان سپهر * شود تند و چين اندر آرد بچهر
خردمند دانا نداند فسون * كه از چنبر او سر آرد برون
بدين دانش و اين دل هوشمند * بدين سرو بالا و راى بلند
ندانى همى چاره از مهر باز * ببايد كه بخت بد آيد فراز
همى مر ترا بند و تنبل فروخت * باروند چشم خرد را بدوخت
نخست آنك داماد كردت بدام * بخيره شدى زان سخن شادكام
و ديگر كت از خويشتن دور كرد * به روى بزرگان يكى سور كرد
بدان تا تو گستاخ باشى بدوى * فرو ماند اندر جهان گفت و گوى
ترا هم ز اغريرث ارجمند * فزون نيست خويشى و پيوند و بند
ميانش بخنجر به دو نيم كرد * سپه را بكردار او بيم كرد
نهانش ببين آشكارا كنون * چنين دان و ايمن مشو زو به خون
مرا هرچ اندر دل انديشه بود * خرد بود و ز هر درى پيشه بود
همان آزمايش بد از روزگار * ازين كينهور تيز دل شهريار