به دو گفت رو با سياوش بگوى * كه اى پاك زاده كى نام جوى
بجان و سر شاه توران سپاه * بفرّ و بديهيم كاوس شاه
كه از بهر من بر نخيزى ز گاه * نه پيش من آيى پذيره به راه
كه تو زان فزونى بفرهنگ و بخت * بفرّ و نژاد و بتاج و بتخت
كه هر باد را بست بايد ميان * تهى كردن آن جايگاه كيان
فرستاده نزد سياوش رسيد * زمين را ببوسيد كو را بديد
چو پيغام گرسيوز او را بگفت * سياوش غمى گشت و اندر نهفت
پر انديشه بنشست بيدار دير * همى گفت رازيست اين را به زير
[ ندانم كه گرسيوز نيكخواه * چه گفتست از من بدان بارگاه ]
چو گرسيوز آمد بران شهر نو * پذيره بيامد ز ايوان بكو
بپرسيدش از راه و ز كار شاه * ز رسم سپاه و ز تخت و كلاه
پيام سپهدار توران بداد * سياوش ز پيغام او گشت شاد
چنين داد پاسخ كه با ياد اوى * نگردانم از تيغ پولاد روى
من اينك برفتن كمر بستهام * عنان با عنان تو پيوستهام
سه روز اندرين گلشن زرنگار * بباشيم و ز باده سازيم كار
كه گيتى سپنج است پر درد و رنج * بد آن را كه با غم بود در سپنج
چو بشنيد گفت خردمند شاه * بپيچيد گرسيوز كينهخواه
بدل گفت ار ايدونك با من به راه * سياوش بيايد بنزديك شاه
بدين شير مردى و چندين خرد * كمان مرا زير پى بسپرد
سخن گفتن من شود بىفروغ * شود پيش او چارهء من دروغ
يكى چاره بايد كنون ساختن * دلش را به راه بد انداختن
زمانى همى بود و خامش بماند * دو چشمش به روى سياوش بماند
فرو ريخت از ديدگان آب زرد * به آب دو ديده همى چاره كرد
سياوش ورا ديد پر آب چهر * بسان كسى كو بپيچد به مهر
به دو گفت نرم اى برادر چه بود * غمى هست كان را بشايد شنود
گر از شاه تركان شدستى دژم * بديده در آوردى از درد نم
من اينك همى با تو آيم به راه * كنم جنگ با شاه توران سپاه
بدان تا ز بهر چه آزاردت * چرا كهتر از خويشتن داردت
و گر دشمنى آمدستت پديد * كه تيمار و رنجش ببايد كشيد
من اينك بهر كار يار توام * چو جنگ آورى مايهدار توام
ور ايدونك نزديك افراسياب * ترا تيره گشتست بر خيره آب
بگفتار مرد دروغ آزماى * كسى برتر از تو گرفتست جاى
به دو گفت گرسيوز نامدار * مرا اين سخن نيست با شهريار
نه از دشمنى آمدستم برنج * نه از چاره دورم به مردى و گنج
ز گوهر مرا با دل انديشه خاست * كه ياد آمدم زان سخنهاى راست
نخستين ز تور ايدر آمد بدى * كه برخاست زو فرهء ايزدى
شنيدى كه با ايرج كم سخن * بآغاز كينه چه افگند بن