بهر كار بهتر درنگ از شتاب * بمان تا بر آيد بلند آفتاب
ببينم كه راى جهاندار چيست * رخ شمع چرخ روان سوى كيست
و گر سوى درگاه خوانمش باز * بجويم سخن تا چه دارد براز
نگهبان او من بسم بىگمان * همى بنگرم تا چه گردد زمان
چو زو كژّيى آشكارا شود * كه با چاره دل بىمدارا شود
ازان پس نكوهش نبايد بكس * مكافات بد جز بدى نيست بس
چنين گفت گرسيوز كينه جوى * كه اى شاه بينا دل و راستگوى
سياوش بران آلت و فرّ و برز * بدان ايزدى شاخ و آن تيغ و گرز
بيايد بدرگاه تو با سپاه * شود بر تو بر تيره خورشيد و ماه
سياوش نه آنست كش ديد شاه * همى ز آسمان بر گذارد كلاه
فرنگيس را هم ندانى تو باز * تو گويى شدست از جهان بىنياز
سپاهت به دو باز گردد همه * تو باشى رمه گر نيارى دمه
سپاهى كه شاهى ببيند چنوى * بدان بخشش و راى و آن ماه روى
تو خوانى كه ايدر مرا بنده باش * بخوارى به مهر من آگنده باش
نديدست كس جفت با پيل شير * نه آتش دمان از بر و آب زير
اگر بچّهء شير ناخورده شير * بپوشد كسى در ميان حرير
بگوهر شود باز چون شد سترگ * نترسد ز آهنگ پيل بزرگ
پس افراسياب اندر آن بسته شد * غمى گشت و انديشه پيوسته شد
همى از شتابش به آمد درنگ * كه پيروز باشد خداوند سنگ
ستوده نباشد سر بادسار * بدين داستان زد يكى هوشيار
كه گر باد خيره بجستى ز جاى * نماندى بر و بيشه و پر و پاى
سبكسار مردم نه و الا بود * و گر چه بتن سرو بالا بود
برفتند پيچان و لب پر سخن * پر از كين دل از روزگار كهن
بر شاه رفتى زمان تا زمان * بد انديشه گرسيوز بدگمان
ز هر گونه رنگ اندر آميختى * دل شاه تركان بر انگيختى
چنين تا بر آمد برين روزگار * پر از درد و كين شد دل شهريار
سپهبد چنين ديد يك روز راى * كه پردخت ماند ز بيگانه جاى
بگرسيوز اين داستان برگشاد * ز كار سياوش بسى كرد ياد
ترا گفت ز ايدر ببايد شدن * بر او فراوان نبايد بدن
بپرسىّ و گويى كزان جشن گاه * نخواهى همى كرد كس را نگاه
بمهرت همى دل بجنبد ز جاى * يكى با فرنگيس خيز ايدر آى
نيازست ما را بديدار تو * بدان پر هنر جان بيدار تو
برين كوه ما نيز نخچير هست * ز جام زبرجد مى و شير هست
گذاريم يك چند و باشيم شاد * چو آيدت از شهر آباد ياد
برامش بباش و بشادى خرام * مى و جام با من چرا شد حرام
[ باز آمدن گرسيوز به نزد سياوش ]
بر آراست گرسيوز دام ساز * دلى پر ز كين و سرى پر ز راز
چو نزديك شهر سياوش رسيد * ز لشكر زبان آورى برگزيد