تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
سياوش بآورد بنهاد روى * برفتند پيچان دمور و گروى
ببند ميان گروى زره * فرو برد چنگال و برزد گره
ز زين بر گرفتش بميدان فگند * نيازش نيامد بگرز و كمند
و زان پس بپيچيد سوى دمور * گرفت آن بر و گردن او به زور
چنان خوارش از پشت زين بر گرفت * كه لشكر به دو ماند اندر شگفت
چنان پيش گرسيوز آورد خوش * كه گفتى ندارد كسى زير كش
فرود آمد از باره بگشاد دست * پر از خنده بر تخت زرّين نشست
بر آشفت گرسيوز از كار اوى * پر از غم شدش دل پر از رنگ روى
و زان تخت زرّين بايوان شدند * تو گفتى كه بر اوج كيوان شدند
نشستند يك هفته با ناى و رود * مى و ناز و رامشگران و سرود
بهشتم برفتن گرفتند ساز * بزرگان و گرسيوز سرفراز
يكى نامه بنوشت نزديك شاه * پر از لابه و پرسش و نيكخواه
ازان پس مر او را بسى هديه داد * برفتند زان شهر آباد شاد
برهشان سخن رفت يك با دگر * ازان پر هنر شاه و آن بوم و بر
چنين گفت گرسيوز كينه‌جوى * كه ما را ز ايران بد آمد به روى
يكى مرد را شاه ز ايران بخواند * كه از ننگ ما را بخوى در نشاند
دو شير ژيان چون دمور و گروى * كه بودند گردان پرخاش جوى
چنين زار و بيكار گشتند و خوار * به چنگال ناپاك تن يك سوار
سرانجام ازين بگذراند سخن * نه سر بينم اين كار او را نه بن

[ بازگشتن گرسيوز و بدگوى كردن پيش افراسياب ]

چنين تا بدرگاه افراسياب * نرفت اندران جوى جز تيره آب
چو نزديك سالار توران سپاه * رسيدند و هر گونه پرسيد شاه
فراوان سخن گفت و نامه بداد * بخواند و بخنديد و زو گشت شاد
نگه كرد گرسيوز كينه‌دار * بدان تازه رخسارهء شهريار
همى رفت يكدل پر از كين و درد * بدانگه كه خورشيد شد لاژورد
همه شب بپيچيد تا روز پاك * چو شب جامهء قيرگون كرد چاك
سر مرد كين اندر آمد ز خواب * بيامد بنزديك افراسياب
ز بيگانه پردخته كردند جاى * نشستند و جستند هر گونه راى
به دو گفت گرسيوز اى شهريار * سياوش جزان دارد آيين و كار
فرستاده آمد ز كاوس شاه * نهانى بنزديك او چند گاه
ز روم و ز چين نيزش آمد پيام * همى ياد كاوس گيرد بجام
برو انجمن شد فراوان سپاه * بپيچيد ازو يك زمان جان شاه
اگر تور را دل نگشتى دژم * ز گيتى بايرج نكردى ستم
دو كشور يكى آتش و ديگر آب * بدل يك ز ديگر گرفته شتاب
تو خواهى كشان خيره جفت آورى * همى باد را در نهفت آورى
اگر كردمى بر تو اين بد نهان * مرا زشت نامى بدى در جهان
دل شاه زان كار شد دردمند * پر از غم شد از روزگار گزند
به دو گفت بر من ترا مهر خون * بجنبيد و شد مر ترا رهنمون