ورا نام كردند فرّخ فرود * بتيره شب آمد چو پيران شنود
به زودى مرا با سوارى دگر * بگفت اينك شو شاه را مژده بر
همان مادر كودك ارجمند * جريره سر بانوان بلند
بفرمود يك سر بفرمانبران * زدن دست آن خرد بر زعفران
نهادند بر پشت اين نامه بر * كه پيش سياوش خودكامه بر
بگويش كه هر چند من سالخورد * بدم پاك يزدان مرا شاد كرد
سياوش به دو گفت گاه مهى * ازين تخمه هرگز مبادا تهى
فرستاده را داد چندان درم * كه آرنده گشت از كشيدن دژم
بكاخ فرنگيس رفتند شاد * بديد آن بزرگى فرّخ نژاد
پرستار چندى بزرّين كلاه * فرنگيس با تاج در پيش گاه
فرود آمد از تخت و بردش نثار * بپرسيدش از شهر و ز شهريار
دل و مغز گرسيوز آمد به جوش * دگرگونهتر شد بآيين و هوش
بدل گفت سالى چنين بگذرد * سياوش كسى را بكس نشمرد
همش پادشاهيست و هم تاج و گاه * همش گنج و هم دانش و هم سپاه
نهان دل خويش پيدا نكرد * همى بود پيچان و رخساره زرد
به دو گفت برخوردى از رنج خويش * همه سال شادان دل از گنج خويش
نهادند در كاخ زرّين دو تخت * نشستند شادان دل و نيك بخت
نوازندهء رود با ميگسار * بيامد بر تخت گوهرنگار
ز ناليدن چنگ و رود و سرود * بشادى همى داد دل را درود
[ گفتار اندر گوى زدن سياوش ]
چو خورشيد تابنده بگشاد راز * بهر جاى بنمود چهر از فراز
سياوش ز ايوان بميدان گذشت * ببازى همى گرد ميدان بگشت
چو گرسيوز آمد بينداخت گوى * سپهبد پس گوى بنهاد روى
چو او گوى در زخم چوگان گرفت * هم آورد او خاك ميدان گرفت
ز چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش همى بر كشيد
بفرمود تا تخت زرّين نهند * بميدان پرخاش ژوپين نهند
دو مهتر نشستند بر تخت زر * بدان تا كرا برفروزد هنر
به دو گفت گرسيوز اى شهريار * هنرمند و ز خسروان يادگار
هنر بر گهر نيز كرده گذر * سزد گر نمايى بتركان هنر
بنوك سنان و بتير و كمان * زمين آورد تيرگى يك زمان
ببر زد سياوش بدان كار دست * بزين اندر آمد ز تخت نشست
زره را بهم بر ببستند پنج * كه از يك زره تن رسيدى برنج
نهادند بر خطّ آوردگاه * نظاره برو بر ز هر سو سپاه
سياوش يكى نيزهء شاهوار * كجا داشتى از پدر يادگار
كه در جنگ مازندران داشتى * بنخچير بر شير بگذاشتى
بآوردگه رفت نيزه بدست * عنان را بپيچيد چون پيل مست
بزد نيزه و برگرفت آن زره * زره را نماند ايچ بند و گره
[ از آورد نيزه برآورد راست * زره را بينداخت زان سو كه خواست ]