هر آن كس كه او از در كار بود * بدان مرز با او سزاوار بود
هزار از هنرمند گردان گرد * چو هنگامهء رفتن آمد ببرد
چو آمد بنزديك آن جايگاه * سياوش پذيره شدش با سپاه
چو پيران بنزد سياوش رسيد * پياده شد از دور كو را بديد
سياوش فرود آمد از نيل رنگ * مر او را گرفت اندر آغوش تنگ
بگشتند هر دو بدان شارستان * ز هر در زدند از هنر داستان
سراسر همه باغ و ميدان و كاخ * همى ديد هر سو بناى فراخ
سپهدار پيران ز هر سو براند * بسى آفرين بر سياوش بخواند
به دو گفت گر فرّ و برز كيان * نبوديت با دانش اندر جهان
كى آغاز كردى بدين گونه جاى * كجا آمدى جاى زين سان بپاى
بماناد تا رستخيز اين نشان * ميان دليران و گردنكشان
پسر بر پسر همچنين شاد باد * جهاندار و پيروز و فرّخ نژاد
چو يك بهره از شهر خرّم بديد * بايوان و باغ سياوش رسيد
بكاخ فرنگيس بنهاد روى * چنان شاد و پيروز و ديهيم جوى
پذيره شدش دختر شهريار * بپرسيد و دينار كردش نثار
چو بر تخت بنشست و آن جاى ديد * بران سان بهشتى دلاراى ديد
بدان نيز چندى ستايش گرفت * جهان آفرين را نيايش گرفت
ازان پس به خوردن گرفتند كار * مى و خوان و رامشگر و ميگسار
ببودند يك هفته با مى بدست * گهى خرّم و شاد دل گاه مست
بهشتم رهآورد پيش آوريد * همان هديهء شارستان چون سزيد
ز ياقوت و ز گوهر شاهوار * ز دينار و ز تاج گوهرنگار
ز ديبا و اسپان بزين پلنگ * بزرّين ستام و جناغ خدنگ
فرنگيس را افسر و گوشوار * همان ياره و طوق گوهر نگار
بداد و بيامد بسوى ختن * همى راى زد شاد با انجمن
چو آمد بشادى بايوان خويش * همانگاه شد در شبستان خويش
بگلشهر گفت آنك خرّم بهشت * نديد و نداند كه رضوان چه كشت
چو خورشيد بر گاه فرّخ سروش * نشسته بآيين و با فرّ و هوش
برامش بپيماى لختى زمين * برو شارستان سياوش ببين
خداوند ازان شهر نيكوترست * تو گويى فروزندهء خاورست
و زان جايگه نزد افراسياب * همى رفت برسان كشتى بر آب
بيامد بگفت آن كجا كرده بود * همان باژ كشور كه آورده بود
بياورد پيشش همه سر بسر * بدادش ز كشور سراسر خبر
كه از داد شه گشت آباد بوم * ز درياى چين تا بدرياى روم
و ز آنجا به كار سياوش رسيد * سراسر همه ياد كرد آنچ ديد
ز كار سياوش بپرسيد شاه * و زان شهر و آن كشور و جايگاه
به دو گفت پيران كه خرّم بهشت * كسى كو نبيند بارديبهشت
سروش آوريدش همانا خبر * كه چونان نگاريدش آن بوم و بر