سياوش بر انگيخت اسپ نبرد * چو گوى اندر آمد بپيشش بگرد
بزد هم چنان چون بميدان رسيد * بران سان كه از چشم شد ناپديد
بفرمود پس شهريار بلند * كه گويى بنزد سياوش برند
سياوش بران گوى بر داد بوس * بر آمد خروشيدن ناى و كوس
سياوش باسپى دگر بر نشست * بيانداخت آن گوى خسرو بدست
ازان پس بچوگان برو كار كرد * چنان شد كه با ماه ديدار كرد
[ از چوگان او گوى شد ناپديد * تو گفتى سپهرش همى بركشيد ]
ازان گوى خندان شد افراسياب * سر نامداران بر آمد ز خواب
بآواز گفتند هرگز سوار * نديديم بر زين چنين نامدار
ز ميدان بيك سو نهادند گاه * بيامد نشست از بر گاه شاه
سياوش بنشست با او بتخت * بديدار او شاد شد شاه سخت
بلشگر چنين گفت پس نامجوى * كه ميدان شما را و چوگان و گوى
همى ساختند آن دو لشكر نبرد * بر آمد همى تا بخورشيد گرد
چو تركان بتندى بياراستند * همى بردن گوى را خواستند
ربودند ايرانيان گوى پيش * بماندند تركان ز كردار خويش
سياوش غمى گشت ز ايرانيان * سخن گفت بر پهلوانى زبان
كه ميدان بازيست گر كارزار * برين گردش و بخشش روزگار
چو ميدان سر آيد بتابيد روى * بديشان سپاريد يك بار گوى
سواران عنانها كشيدند نرم * نكردند زان پس كسى اسپ گرم
يكى گوى تركان بينداختند * بكردار آتش همى تاختند
سپهبد چو آواز تركان شنود * بدانست كان پهلوانى چه بود
چنين گفت پس شاه توران سپاه كه * گفتست با من يكى نيك خواه
كه او را ز گيتى كسى نيست جفت * بتير و كمان چون گشايد دو سفت
سياوش چو گفتار مهتر شنيد * ز قربان كمان كيى بر كشيد
سپهبد كمان خواست تا بنگرد * يكى بر گرايد كه فرمان برد
كمان را نگه كرد و خيره بماند * بسى آفرين كيانى بخواند
بگرسيوز تيغ زن داد مه * كه خانه بمال و در آور بزه
بكوشيد تا بر زه آرد كمان * نيامد برو خيره شد بدگمان
ازو شاه بستد به زانو نشست * بماليد خانه كمان را بدست
بزه كرد و خندان چنين گفت شاه * كه اينت كمانى چو بايد به راه
مرا نيز گاه جوانى كمان * چنين بود و اكنون دگر شد زمان
بتوران و ايران كس اين را بچنگ * نيارد گرفتن بهنگام جنگ
بر و يال و كتف سياوش جزين * نخواهد كمان نيز بر دشت كين
نشانى نهادند بر اسپريس * سياوش نكرد ايچ با كس مكيس
نشست از بر بادپايى چو ديو * بر افشارد ران و بر آمد غريو
يكى تير زد بر ميان نشان * نهاده به دو چشم گردنكشان
خدنگى دگر باره با چار پر * بينداخت از باد و بگشاد پر