تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
تو دانى كه سالار توران سپاه * ز اوج فلك بر فرازد كلاه
شب و روز روشن روانش توى * دل و هوش و توش و توانش توى
چو با او تو پيوستهء خون شوى * ازين پايه هر دم بافزون شوى
بباشد اميدش به تو استوار * كه خواهى بدن پيش او پايدار
اگر چند فرزند من خويش تست * مرا غم ز بهر كم و بيش تست
فرنگيس مهتر ز خوبان اوى * نبينى بگيتى چنان موى و روى
به بالا ز سرو سهى برترست * ز مشك سيه بر سرش افسرست
هنرها و دانش ز اندازه بيش * خرد را پرستار دارد بپيش
از افراسياب ار بخواهى رواست * چنو بت بكشمير و كابل كجاست
شود شاه پر مايه پيوند تو * درفشان شود فرّ و اورند تو
چو فرمان دهى من بگويم بدوى * بجويم بدين نزد او آبروى
سياوش بپيران نگه كرد و گفت * كه فرمان يزدان نشايد نهفت
اگر آسمانى چنين است راى * مرا با سپهر روان نيست پاى
اگر من بايران نخواهم رسيد * نخواهم همى روى كاوس ديد
چو دستان كه پروردگار منست * تهمتن كه روشن بهار منست
چو بهرام و چون زنگهء شاوران * جزين نامداران كنداوران
چو از روى ايشان ببايد بريد * بتوران همى جاى بايد گزيد
پدر باش و اين كدخدايى بساز * مگو اين سخن با زمين جز براز
[ اگر بخت باشد مرا نيكخواه * همانا دهد ره به پيوند شاه ]
همى گفت و مژگان پر از آب كرد * همى برزد اندر ميان باد سرد
به دو گفت پيران كه با روزگار * نسازد خرد يافته كارزار
نيابى گذر تو ز گردان سپهر * كزويست آرام و پرخاش و مهر
بايران اگر دوستان داشتى * بيزدان سپردى و بگذاشتى
نشست و نشانت كنون ايدرست * سر تخت ايران بدست اندرست
بگفت اين و برخاست از پيش او * چو آگاه گشت از كم و بيش او

[ سخن گفتن پيران با افراسياب ]

بشادى بشد تا بدرگاه شاه * فرود آمد و بر گشادند راه
همى بود بر پيش او يك زمان * به دو گفت سالار نيكو گمان
كه چندين چه باشى بپيشم بپاى * چه خواهى بگيتى چه آيدت راى
سپاه و در گنج من پيش تست * مرا سودمندى كم و بيش تست
كسى كو بزندان و بند منست * گشادنش درد و گزند منست
ز خشم و ز بند من آزاد گشت * ز بهر تو پيگار من باد گشت
ز بسيار و اندك چه بايد بخواه * ز تيغ و ز مهر و ز تخت و كلاه
خردمند پاسخ چنين داد باز * كه از تو مبادا جهان بىنياز
مرا خواسته هست و گنج و سپاه * ببخت تو هم تيغ و هم تاج و گاه
ز بهر سياوش پيامى دراز * رسانم به گوش سپهبد براز
مرا گفت با شاه تركان بگوى * كه من شاد دل گشتم و نامجوى
بپرورديم چون پدر در كنار * همه شادى آورد بخت تو بار