تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠
چنان دان كه خرّم بهارش توى * نگارش تويى غمگسارش توى
بزرگى و فرزند كاوس شاه * سر از بس هنرها رسيده به ماه
پدر پير سر شد تو بر نادلى * نگر سر ز تاج كيى نگسلى
بايران و توران توى شهريار * ز شاهان يكى پر هنر يادگار
[ بنه دل برين بوم و جايى بساز * چنانچون بود در خور كام و ناز ]
نبينمت پيوستهء خون كسى * كجا داردى مهر بر تو بسى
برادر ندارى نه خواهر نه زن * چو شاخ گلى بر كنار چمن
يكى زن نگه كن سزاوار خويش * از ايران منه درد و تيمار پيش
پس از مرگ كاوس ايران تراست * همان تاج و تخت دليران تراست
پس پردهء شهريار جهان * سه ماهست با زيور اندر نهان
اگر ماه را ديده بودى سياه * از ايشان نه برداشتى چشم ماه
سه اندر شبستان گرسيوزاند * كه از مام و ز باب با پروزاند
نبيره فريدون و فرزند شاه * كه هم جاه دارند و هم تاج و گاه
و ليكن ترا آن سزاوارتر * كه از دامن شاه جويى گهر
پس پردهء من چهارند خرد * چو بايد ترا بنده بايد شمرد
از يشان جريرست مهتر بسال * كه از خوبرويان ندارد همال
يكى دخترى هست آراسته * چو ماه درخشنده با خواسته
نخواهد كسى را كه آن راى نيست * بجز چهر شاهش دلاراى نيست
ز خوبان جريرست انباز تو * بود روز رخشنده دمساز تو
اگر راى باشد ترا بنده‌ايست * بپيش تو اندر پرستنده‌ايست
سياوش به دو گفت دارم سپاس * مرا خود ز فرزند برتر شناس
گر او باشدم نازش جان و تن * نخواهم جز و كس ازين انجمن
سپاسى نهى زين همى بر سرم * كه تا زنده‌ام حق آن نسپرم
[ پس آنگاه پيران ز نزديك اوى * سوى خانهء خويش بنهاد روى ]
چو پيران ز پيش سياوش برفت * بنزديك گلشهر تازيد تفت
به دو گفت كار جريره بساز * بفرّ سياوش خسرو بناز
چگونه نباشيم امروز شاد * كه داماد باشد نبيره قباد
بيآورد گلشهر دخترش را * نهاد از بر تارك افسرش را
بديبا و دينار و در و درم * ببوى و برنگ و بهر بيش و كم
بياراست او را چو خرّم بهار * فرستاد در شب بر شهريار
مر او را بپيوست با شاه نو * نشاند از بر گاه چون ماه نو
ندانست كس گنج او را شمار * ز ياقوت و ز تاج گوهر نگار
سياوش چو روى جريره بديد * خوش آمدش خنديد و شادى گزيد
همى بود با او شب و روز شاد * نيامد ز كاوس و دستانش ياد
برين نيز چندى بگرديد چرخ * سياوش را بد ز نيكيش برخ
و را هر زمان پيش افراسياب * فزونتر بدى حشمت و جاه و آب

[ سخن گفتن پيران با سياوش از فرنگيس ]

يكى روز پيران به به روزگار * سياوش را گفت كاى نامدار