شده انجمن بر سرش بخردان * ستاره شناسان و هم موبدان
كه كس در جهان گاو چونان نديد * نه از پير سر كاردانان شنيد
زمين كرده ضحاك پر گفت و گوى * بگرد جهان هم بدين جست و جوى
فريدون كه بودش پدر آبتين * شده تنگ بر آبتين بر زمين
گريزان و از خويشتن گشته سير * بر آويخت ناگاه با كام شير
از آن روزبانان ناپاك مرد * تنى چند روزى به دو بازخورد
گرفتند و بردند بسته چو يوز * برو بر سر آورد ضحاك روز
خردمند مام فريدون چو ديد * كه بر جفت او بر چنان بد رسيد
فرانك بدش نام و فرخنده بود * به مهر فريدون دل آگنده بود
پر از داغ دل خستهء روزگار * همى رفت پويان بدان مرغزار
كجا نامور گاو بر مايه بود * كه بايسته بر تنش پيرايه بود
بپيش نگهبان آن مرغزار * خروشيد و باريد خون بر كنار
به دو گفت كين كودك شيرخوار * ز من روزگارى بزنهار دار
پدروارش از مادر اندر پذير * و زين گاو نغزش بپرور بشير
و گر باره خواهى روانم تراست * گروگان كنم جان بدانكت هواست
پرستندهء بيشه و گاو نغز * چنين داد پاسخ بدان پاك مغز
كه چون بنده در پيش فرزند تو * بباشم پرستندهء پند تو
سه سالش همى داد زان گاو شير * هشيوار بيدار زنهار گير
[ سير نشدن ضحاك از جستجوى ]
[ نشد سير ضحاك از آن جستجوى * شد از گاو گيتى پر از گفتگوى ]
دوان مادر آمد سوى مرغزار * چنين گفت با مرد زنهار دار
كه انديشهء در دلم ايزدى * فراز آمدست از ره بخردى
همى كرد بايد كزين چاره نيست * كه فرزند و شيرين روانم يكيست
ببرّم پى از خاك جادوستان * شوم تا سر مرز هندوستان
شوم ناپديد از ميان گروه * برم خوب رخ را بالبرز كوه
بياورد فرزند را چون نوند * چو مرغان بران تيغ كوه بلند
يكى مرد دينى بر ان كوه بود * كه از كار گيتى بىاندوه بود
فرانك به دو گفت كاى پاك دين * منم سوگوارى ز ايران زمين
بدان كين گرانمايه فرزند من * همى بود خواهد سر انجمن
ترا بود بايد نگهبان او * پدروار لرزنده بر جان او
پذيرفت فرزند او نيك مرد * نياورد هرگز به دو باد سرد
خبر شد بضحاك بد روزگار * از آن گاو بر مايه و مرغزار
بيامد از آن كينه چون پيل مست * مران گاو بر مايه را كرد پست
همه هر چه ديد اندرو چارپاى * بيفگند و زيشان بپرداخت جاى
سبك سوى خان فريدون شتافت * فراوان پژوهيد و كس را نيافت
بايوان او آتش اندر فگند * ز پاى اندر آورد كاخ بلند