تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 18

مساهمون:

ص١٨
كه جمشيد را هر دو دختر بدند * سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشيده رويان يكى شهرناز * دگر پاك دامن بنام ارنواز
بايوان ضحاك بردندشان * بران اژدهافش سپردندشان
[ بپروردشان از ره جادوئى * بياموختشان كژى و بدخويى ]
[ ندانست جز كژى آموختن * جز از كشتن و غارت و سوختن ]

[ درمان كردن ضحاك ]

چنان بد كه هر شب دو مرد جوان * چه كهتر چه از تخمهء پهلوان
خورشگر ببردى بايوان شاه * همى ساختى راه درمان شاه
بكشتى و مغزش بپرداختى * مران اژدها را خورش ساختى
دو پاكيزه از گوهر پادشا * دو مرد گرانمايه و پارسا
يكى نام ارمايل پاك دين * دگر نام گرمايل پيش بين
چنان بد كه بودند روزى بهم * سخن رفت هر گونه از بيش و كم
ز بيدادگر شاه و ز لشكرش * و زان رسمهاى بد اندر خورش
يكى گفت ما را بخواليگرى * ببايد بر شاه رفت آورى
و زان پس يكى چارهء ساختن * ز هر گونه انديشه انداختن
مگر زين دو تن را كه ريزند خون * يكى را توان آوريدن برون
برفتند و خواليگرى ساختند * خورشها و اندازه بشناختند
خورش خانهء پادشاه جهان * گرفت آن دو بيدار دل در نهان
چو آمد بهنگام خون ريختن * بشيرين روان اندر آويختن
ازان روز بانان مردم كشان * گرفته دو مرد جوان را كشان
زنان پيش خواليگران تاختند * ز بالا به روى اندر انداختند
پر از درد خواليگران را جگر * پر از خون دو ديده پر از كينه سر
همى بنگريد اين بدان آن بدين * ز كردار بيداد شاه زمين
از آن دو يكى را بپرداختند * جزين چارهء نيز نشناختند
برون كرد مغز سر گوسفند * بياميخت با مغز آن ارجمند
يكى را بجان داد زنهار و گفت * نگر تا به يارى سر اندر نهفت
نگر تا نباشى بآباد شهر * ترا از جهان دشت و كوهست بهر
بجاى سرش زان سرى بىبها * خورش ساختند از پىء اژدها
ازين گونه هر ماهيان سى جوان * از يشان همى يافتندى روان
چو گرد آمدى مرد از يشان دويست * بران سان كه نشناختندى كه كيست
خورشگر بديشان بزى چند و ميش * سپردى و صحرا نهادند پيش
كنون كرد از آن تخمه دارد نژاد * كه ز آباد نايد بدل برش ياد
[ پس آيين ضحاك وارونه خوى * چنان بد كه چون مى بدش آرزوى ]
[ ز مردان جنگى يكى خواستى * بكشتى چو با ديو برخاستى ]
[ كجا نامور دخترى خوبروى * بپرده درون بود بىگفت‌گوى ]
[ پرستنده كرديش بر پيش خويش * نه بر رسم دين و نه بر رسم كيش ]