سه روز اندرين كار شد روزگار * سخن كس نيارست كرد آشكار
بروز چهارم بر آشفت شاه * بر آن موبدان نماينده راه
كه گر زندهتان دار بايد بسود * و گر بودنيها ببايد نمود
همه موبدان سر فگنده نگون * پر از هول دل ديدگان پر ز خون
از آن نامداران بسيار هوش * يكى بود بينا دل و تيز گوش
خردمند و بيدار و زيرك بنام * كزان موبدان او زدى پيش گام
دلش تنگ تر گشت و ناباك شد * گشاده زبان پيش ضحاك شد
به دو گفت پردخته كن سر ز باد * كه جز مرگ را كس ز مادر نزاد
جهاندار پيش از تو بسيار بود * كه تخت مهى را سزاوار بود
فراوان غم و شادمانى شمرد * برفت و جهان ديگرى را سپرد
اگر بارهء آهنينى بپاى * سپهرت بسايد نمانى بجاى
كسى را بود زين سپس تخت تو * به خاك اندر آرد سر و بخت تو
كجا نام او آفريدون بود * زمين را سپهرى همايون بود
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد * نيامد گه پرسش و سرد باد
چو او زايد از مادر پر هنر * بسان درختى شود بارور
به مردى رسد بر كشد سر به ماه * كمر جويد و تاج و تخت و كلاه
به بالا شود چون يكى سرو برز * به گردن بر آرد ز پولاد گرز
زند بر سرت گرزهء گاوسار * بگيردت زار و ببندت خوار
به دو گفت ضحاك ناپاك دين * چرا بنددم از منش چيست كين
دلاور به دو گفت گر بخردى * كسى بىبهانه نسازد بدى
بر آيد بدست تو هوش پدرش * از آن درد گردد پر از كينه سرش
يكى گاو بر مايه خواهد بدن * جهانجوى را دايه خواهد بدن
تبه گردد آن هم بدست تو بر * بدين كين كشد گرزهء گاوسر
چو بشنيد ضحاك بگشاد گوش * ز تخت اندر افتاد و زو رفت هوش
گرانمايه از پيش تخت بلند * بتابيد روى از نهيب گزند
چو آمد دل نامور باز جاى * بتخت كيان اندر آورد پاى
نشان فريدون بگرد جهان * همى باز جست آشكار و نهان
نه آرام بودش نه خواب و نه خورد * شده روز روشن برو لاژورد
[ اندر زادن فريدون ]
بر آمد برين روزگار دراز * كشيد اژدهافش بتنگى فراز
خجسته فريدون ز مادر بزاد * جهان را يكى ديگر آمد نهاد
بباليد برسان سرو سهى * همى تافت زو فرّ شاهنشهى
جهانجوى با فرّ جمشيد بود * بكردار تابنده خورشيد بود
جهان را چو باران ببايستگى * روان را چو دانش بشايستگى
بسر بر همى گشت گردان سپهر * شده رام با آفريدون به مهر
همان گاوكش نام بر مايه بود * ز گاوان ورا برترين پايه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر * بهر موى بر تازه رنگى دگر