تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى) — صفحة 19

مساهمون:

ص١٩

[ اندر خواب ديدن ضحاك فريدون را ]

چو از روزگارش چهل سال ماند * نگر تا بسر برش يزدان چه راند
در ايوان شاهى شبى ديرياز * بخواب اندرون بود با ارنواز
چنان ديد كز كاخ شاهنشهان * سه جنگى پديد آمدى ناگهان
دو مهتر يكى كهتر اندر ميان * به بالاى سرو و بفرّ كيان
كمر بستن و رفتن شاهوار * بچنگ اندرون گرزهء گاوسار
دمان پيش ضحاك رفتى بجنگ * نهادى به گردن برش پالهنگ
همى تاختى تا دماوند كوه * كشان و دوان از پس اندر گروه
بپيچيد ضحاك بيدادگر * بدرّيدش از هول گفتى جگر
يكى بانگ برزد بخواب اندرون * كه لرزان شد آن خانهء صد ستون
بجستند خورشيد رويان ز جاى * از آن غلغل نامور كدخداى
چنين گفت ضحاك را ارنواز * كه شاها چبودت نگوئى براز
كه خفته بآرام در خان خويش * برين سان بترسيدى از جان خويش
زمين هفت كشور بفرمان تست * دد و دام و مردم به پيمان تست
بخورشيد رويان جهاندار گفت * كه چونين شگفتى بشايد نهفت
كه گر از من اين داستان بشنويد * شودتان دل از جان من نااميد
بشاه گرانمايه گفت ارنواز * كه بر ما ببايد گشادنت راز
توانيم كردن مگر چارهء * كه بىچارهء نيست پتيارهء
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت * همه خواب يك يك بديشان بگفت
چنين گفت با نامور ماه روى * كه مگذار اين را ره چاره جوى
نگين زمانه سر تخت تست * جهان روشن از نامور بخت تست
تو دارى جهان زير انگشترى * دد و مردم و مرغ و ديو و پرى
ز هر كشورى گردكن مهتران * از اختر شناسان و افسونگران
سخن سربسر موبدانرا بگوى * پژوهش كن و راستى باز جوى
نگه كن كه هوش تو بر دست كيست * ز مردم شمار ار ز ديو و پريست
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان * بخيره مترس از بد بدگمان
شه پر منش را خوش آمد سخن * كه آن سرو سيمين بر افگند بن
جهان از شب تيره چون پرّ زاغ * هم آنگه سر از كوه بر زد چراغ
تو گفتى كه بر گنبد لاژورد * بگسترد خورشيد ياقوت زرد
سپهبد بهر جا كه بد موبدى * سخن دان و بيدار دل بخردى
ز كشور بنزديك خويش آوريد * بگفت آن جگر خسته خوابى كه ديد
نهانى سخن كردشان آشكار * ز نيك و بد و گردش روزگار
كه بر من زمانه كى آيد بسر * كرا باشد اين تاج و تخت و كمر
گر اين راز با من ببايد گشاد * و گر سر بخوارى ببايد نهاد
لب موبدان خشك و رخساره تر * زبان پر ز گفتار با يكديگر
كه گر بودنى باز گوئيم راست * بجانست پيكار و جان بىبهاست
و گر نشنود بودنيها درست * ببايد هم اكنون ز جان دست شست