نشسته چو تابان سهيل يمن * سر جعد زلفش سراسر شكن
يكى تاج بر سر نهاده بلند * فرو هشته تا پاى مشكين كمند
پرستار نعلين زرّين بدست * بپاى ايستاده سر افگنده پست
سياوش چو از پيش پرده برفت * فرود آمد از تخت سودابه تفت
بيآمد خرامان و بردش نماز * ببر در گرفتش زمانى دراز
همى چشم و رويش ببوسيد دير * نيآمد ز ديدار آن شاه سير
همى گفت صد ره ز يزدان سپاس * نيايش كنم روز و شب بر سه پاس
كه كس را بسان تو فرزند نيست * همان شاه را نيز پيوند نيست
سياوش بدانست كان مهر چيست * چنان دوستى نزه ره ايزديست
بنزديك خواهر خراميد زود * كه آن جايگه كار ناساز بود
برو خواهران آفرين خواندند * بكرسىء زرّينش بنشاندند
بر خواهران بُد زمانى دراز * خرامان بيآمد سوى تخت باز
شبستان همه شد پر از گفت و گوى * كه اينت سر و تاج فرهنگ جوى
تو گويى بمردم نماند همى * روانش خرد بر فشاند همى
سياوش بپيش پدر شد بگفت * كه ديدم بپرده سراىِ نهفت
همه نيكويى در جهان بهر تست * ز يزدان بهانه نبايدت جست
ز جم ّ و فريدون و هوشنگ شاه * فزونى بگنج و بشمشير و گاه
ز گفتار او شاد شد شهريار * بيآراست ايوان چو خرّم بهار
مى و بربط و ناى برساختند * دل از بودنيها بپرداختند
چو شب گشت پيدا و شد روز تار * شد اندر شبستان شه نامدار
پژوهنده سودابه را شاه گفت * كه اين رازت از من نبايد نهفت
ز فرهنگ و راى سياوش بگوى * ز بالا و ديدار و گفتار اوى
پسند تو آمد خردمند هست * از آواز به گرز ديدن بهست
به دو گفت سودابه همتاى شاه * نديدست بر گاه خورشيد و ماه
چو فرزند تو كيست اندر جهان * چرا گفت بايد سخن در نهان
به دو گفت شاه ار به مردى رسد * نبايد كه بيند ورا چشم بد
به دو گفت سودابه گر گفت من * پذيرد شود راى را جفت من
هم از تخم خويشش يكى زن دهم * نه از نامداران بر زن دهم
كه فرزند آرد ورا در جهان * بديدار او در ميان مهان
مرا دخترانند مانند تو * ز تخم تو و پاك پيوند تو
گر از تخم كى آرش و كى پشين * بخواهد بشادى كند آفرين
به دو گفت اين خود بكام منست * بزرگى بفرجام نام منست
سياوش بشبگير شد نزد شاه * همى آفرين خواند بر تاج و گاه
پدر با پسر راز گفتن گرفت * ز بيگانه مردم نهفتن گرفت
همى گفت كز كردگار جهان * يكى آرزو دارم اندر نهان
كه ماند ز تو نام من يادگار * ز تخم تو آيد يكى شهريار
چنان كز تو من گشتهام تازه روى * تو دل برگشايى بديدار اوى