تو گفتى كه بر لشكر او مهترست * نگهبان هر مرز و هر كشورست
چنين داد پاسخ مر او را هجير * كه شايد بدن كان گو شير گير
كنون رفته باشد بزابلستان * كه هنگام بزمست در گلستان
به دو گفت سهراب كين خود مگوى * كه دارد سپهبد سوى جنگ روى
برامش نشنيد جهان پهلوان * برو بر بخندند پير و جوان
مرا با تو امروز پيمان يكيست * بگوييم و گفتار ما اندكيست
اگر پهلوان را نمايى به من * سرافراز باشى بهر انجمن
ترا بىنيازى دهم در جهان * گشاده كنم گنجهاى نهان
ور ايدون كه اين راز دارى ز من * گشاده بپوشى به من بر سخن
سرت را نخواهد همى تن بجاى * نگر تا كدامين به آيدت راى
نبينى كه موبد بخسرو چه گفت * بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
سخن گفت ناگفته چون گوهرست * كجا نابسوده به سنگ اندرست
چو از بند و پيوند يابد رها * درخشنده مهرى بود بىبها
چنين داد پاسخ هجيرش كه شاه * چو سير آيد از مهر و ز تاج و گاه
نبرد كسى جويد اندر جهان * كه او ژنده پيل اندر آرد ز جان
كسى را كه رستم بود هم نبرد * سرش ز آسمان اندر آيد بگرد
تنش زور دارد به صد زورمند * سرش برترست از درخت بلند
چنو خشم گيرد بروز نبرد * چه هم رزم او ژنده پيل و چه مرد
[ هم آورد او بر زمين پيل نيست * چو گرد پى رخش او نيل نيست ]
به دو گفت سهراب از آزادگان * سيه بخت گودرز كشوادگان
چرا چون ترا خواند بايد پسر * بدين زور و اين دانش و اين هنر
تو مردان جنگى كجا ديدهء * كه بانگ پى اسپ نشنيدهء
كه چندين ز رستم سخن بايدت * زبان بر ستودنش بگشايدت
از آتش ترا بيم چندان بود * كه دريا بآرام خندان بود
چو درياى سبز اندر آيد ز جاى * ندارد دم آتش تيز پاى
سر تيرگى اندر آيد بخواب * چو تيغ از ميان بر كشد آفتاب
بدل گفت پس كار ديده هجير * كه گر من نشان گو شيرگير
بگويم بدين ترك با زور دست * چنين يال و اين خسروانى نشست
ز لشكر كند جنگ او ز انجمن * بر انگيزد اين بارهء پيل تن
برين زور و اين كتف و اين يال اوى * شود كشته رستم بچنگال اوى
از ايران نيايد كسى كينه خواه * بگيرد سر تخت كاؤس شاه
چنين گفت موبد كه مردن بنام * به از زنده دشمن به دو شاد كام
اگر من شوم كشته بر دست اوى * نگردد سيه روز چون آب جوى
چو گودرز و هفتاد پور گزين * همه پهلوانان با آفرين
نباشد بايران تن من مباد * چنين دارم از موبد پاك ياد
كه چون بر كشد از چمن بيخ سرو * سزد گر گيا را نبويد تذرو
بسهراب گفت اين چه آشفتنست * همه با من از رستمت گفتنست