همى گفت رستم كه هرگز نهنگ * نديدم كه آيد بدين سان بجنگ
مرا خوار شد جنگ ديو سپيد * ز مردى شد امروز دل نااميد
جوانى چنين ناسپرده جهان * نه گردى نه نام آورى از مهان
بسيرى رسانيدم از روزگار * دو لشكر نظاره بدين كارزار
چو آسوده شد بارهء هر دو مرد * ز آورد و ز بند و ننگ و نبرد
بزه بر نهادند هر دو كمان * جوانه همان سالخورده همان
زره بود و خفتان و ببر بيان * ز كلك و ز پيكانش نامد زيان
غمى شد دل هر دو از يكدگر * گرفتند هر دو دوال كمر
تهمتن كه گر دست بردى به سنگ * بكندى ز كوه سيه روز جنگ
كمربند سهراب را چاره كرد * كه بر زين بجنباند اندر نبرد
ميان جوان را نبود آگهى * بماند از هنر دست رستم تهى
دو شيراوژن از جنگ سير آمدند * همه خسته و گشته دير آمدند
دگر باره سهراب گرز گران * ز زين بر كشيد و بيفشارد ران
بزد گرز و آورد كتفش به درد * بپيچيد و درد از دليرى بخورد
بخنديد سهراب و گفت اى سوار * به زخم دليران نهء پايدار
برزم اندرون رخش گويى خرست * دو دست سوار از همه بتّرست
اگر چه گوى سروبالا بود * جوانى كند پير كانا بود
بسستى رسيد اين ازان آن ازين * چنان تنگ شد بر دليران زمين
كه از يكدگر روى برگاشتند * دل و جان باندوه بگذاشتند
تهمتن بتوران سپه شد بجنگ * بدانسان كه نخچير بيند پلنگ
ميان سپاه اندر آمد چو گرگ * پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
عنان را بپيچيد سهراب گرد * بايرانيان بر يكى حمله برد
بزد خويشتن را بايران سپاه * ز گرزش بسى نامور شد تباه
دل رستم انديشهء كرد بد * كه كاؤس را بىگمان بد رسد
ازين پر هنر ترك نو خاسته * بخفتان بر و بازو آراسته
بلشكرگه خويش تازيد زود * كه انديشهء دل بدان گونه بود
ميان سپه ديد سهراب را * چو مى لعل كرده به خون آب را
سر نيزه پر خون و خفتان و دست * تو گفتى ز نخچير گشتست مست
غمى گشت رستم چو او را بديد * خروشى چو شير ژيان بركشيد
به دو گفت كاى ترك خونخواره مرد * از ايران سپه جنگ با تو كه كرد
چرا دست يازى بسوى همه * چو گرگ آمدى در ميان رمه
به دو گفت سهراب توران سپاه * ازين رزم بودند بر بىگناه
تو آهنگ كردى بديشان نخست * كسى با تو پيگار و كينه نجست
به دو گفت رستم كه شد تيره روز * چه پيدا كند تيغ گيتى فروز
برين دشت هم دار و هم منبرست * كه روشن جهان زير تيغ اندرست
گرايدون كه شمشير با بوى شير * چنين آشنا شد تو هرگز ممير
بگرديم شبگير با تيغ كين * برو تا چه خواهد جهان آفرين