تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند * بخنديد و زان كار خيره بماند
كه مانندهء سام گرد از مهان * سوارى پديد آمد اندر جهان
از آزادگان اين نباشد شگفت * ز تركان چنين ياد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان يكى * پسر دارم و باشد او كودكى
هنوز آن گرامى نداند كه جنگ * توان كرد بايد گه نام و ننگ
فرستادمش زرّ و گوهر بسى * بر مادر او بدست كسى
چنين پاسخ آمد كه آن ارجمند * بسى بر نيايد كه گردد بلند
همى مى خورد با لب شير بوى * شود بىگمان زود پر خاشجوى
بباشيم يك روز و دم بر زنيم * يكى بر لب خشك نم بر زنيم
ازان پس گراييم نزديك شاه * بگردان ايران نماييم راه
مگر بخت رخشنده بيدار نيست * و گر نه چنين كار دشوار نيست
چو دريا بموج اندر آيد ز جاى * ندارد دم آتش تيز پاى
درفش مرا چون ببيند ز دور * دلش ماتم آرد بهنگام سور
بدين تيزى اندر نيايد بجنگ * نبايد گرفتن چنين كار تنگ
بمى دست بردند و مستان شدند * ز ياد سپهبد بدستان شدند
دگر روز شبگير هم پر خمار * بيامد تهمتن بر آراست كار
ز مستى هم آن روز باز ايستاد * دوم روز رفتن نيامدش ياد
سه ديگر سحرگه بياورد مى * نيامد ورا ياد كاوس كى
بروز چهارم بر آراست گيو * چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاوس تندست و هشيار نيست * هم اين داستان بر دلش خوار نيست
غمى بود ازين كار و دل پر شتاب * شده دور ازو خورد و آرام و خواب
بزابلستان گر درنگ آوريم * ز مى باز پيكار و جنگ آوريم
[ شود شاه ايران بما خشمگين * ز ناپاك رايى در آيد بكين ]
به دو گفت رستم كه منديش ازين * كه با ما نشورد كس اندر زمين
بفرمود تا رخش را زين كنند * دم اندر دم ناى رويين كنند
سواران زابل شنيدند ناى * برفتند با ترگ و جوشن ز جاى
[ خشم گرفتن كاوس بر رستم ]
گرازان بدرگاه شاه آمدند * گشاده دل و نيك خواه آمدند
چو رفتند و بردند پيشش نماز * بر آشفت و پاسخ نداد ايچ باز
يكى بانگ بر زد بگيو از نخست * پس آنگاه شرم از دو ديده بشست
كه رستم كه باشد كه فرمان من * كند پست و پيچد ز پيمان من
بگير و ببر زنده بردار كن * وزو نيز با من مگردان سخن
ز گفتار او گيو را دل بخست * كه بردى برستم بران گونه دست
برآشفت با گيو و با پيل تن * فرو ماند خيره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهريار * كه رو هر دو را زنده بر كن بدار
خود از جاى بر خاست كاوس كى * بر افروخت بر سان آتش زنى
بشد طوس و دست تهمتن گرفت * به دو مانده پرخاش جويان شگفت